۱. روزنامه دنیای اقتصاد
تیتر: مختصات ناترازی برق
نویسنده: محمد صیادی
چندین سال است تابستان که از راه میرسد، ناترازی برق از گزارشها و جلسات مدیریتی فراتر میرود و به بخشی از زندگی روزمره شهروندان و بخشهای تولید کالا و خدمات تبدیل میشود. برای خانواری که چند ساعت بدون وسیله سرمایشی میماند یا کارخانهای که ناچار است خط تولید خود را متوقف کند، ناترازی مفهومی انتزاعی نیست. گستره و عمق خاموشیها، علاوه بر کاهش تولید، هزینه تمامشده بنگاهها را افزایش میدهد و برنامهریزی تولید، تحویل سفارشها و ایفای تعهدات آنها را با اختلال جدی روبهرو میکند. تابستان۱۴۰۵ نیز از این قاعده مستثنی نیست؛ هرچند توسعه نیروگاههای تجدیدپذیر و بهبود تولید برقآبی، چشمانداز تامین برق را نسبت به سال گذشته اندکی بهبود بخشیده است.
آخرین برآورد مرکز پژوهشهای مجلس نشان میدهد، در سناریوی واقعبینانه، شبکه برق در اوج مصرف تابستان۱۴۰۵ با حدود ۱۳هزار و ۶۴۰مگاوات کمبود توان روبهرو خواهد بود. این رقم در سناریوی خوشبینانه حدود ۱۰هزار و ۱۱۲ مگاوات و در سناریوی بدبینانه نزدیک به ۱۸هزار و ۷۹۶مگاوات است. البته همه این کسری به شکل خاموشی خانگی ظاهر نمیشود، بلکه بخشی از آن از طریق محدودیت صنایع، کاهش بار ادارات و برنامههای مدیریت مصرف مهار میشود. بااینحال، خاموشکردن یک خط تولید، ناترازی را از بین نمیبرد و تنها هزینه آن را از صنعت برق به تولید، اشتغال و قیمت کالاها منتقل میکند.
طرح مساله
برای درک ابعاد موضوع باید میان ظرفیت اسمی و توان قابلاتکای شبکه تفاوت قائل شد. ظرفیت اسمی نشان میدهد نیروگاههای نصبشده در شرایط استاندارد چه میزان برق میتوانند تولید کنند؛ اما توان قابلاتکا بیانگر برقی است که در لحظه اوج، پس از درنظرگرفتن تعمیرات، محدودیت سوخت، افت بازده در گرما، کمبود آب و محدودیت شبکه، واقعا دردسترس قرار دارد. از سوی دیگر، «ناترازی توان» فاصله لحظهای تولید و مصرف است؛ درحالیکه «ناترازی انرژی» کسری تجمعی برق را در طول یک دوره نشان میدهد. ممکن است شبکه تنها در چند ساعت با کسری شدید روبهرو باشد، اما همان چند ساعت برای ایجاد خاموشی گسترده و زیان اقتصادی کافی باشد.
برآورد تابستان۱۴۰۵ نشان میدهد در سناریوی واقعبینانه، توان همزمان قابلتامین حدود ۶۸هزار و ۴۲۰مگاوات و مجموع تقاضا حدود ۸۲هزار و ۶۰مگاوات خواهد بود. ارقام فوق برآورد مرکز پژوهشهای مجلس از ناترازی توان در اوج مصرف تابستان۱۴۰۵ است و آثار شناختهشده جنگ نیز در مفروضات آن لحاظ شده است. آسیب به حدود ۴۸۰۰مگاوات از ظرفیت نیروگاههای خودتامین صنایع، به معنای افزایش ناترازی به همین میزان نیست؛ زیرا همزمان بخشی از مصرف صنایع آسیبدیده نیز کاهش یافته است. اثر خالص مستقیم این تحولات بر شبکه، شامل حذف حدود ۸۰۰مگاوات برق مازاد تزریقی صنایع و انتقال نزدیک به هزار مگاوات بار صنعتی به شبکه سراسری، حدود ۱۸۰۰مگاوات برآورد شده است. با این حال، در صورت تداوم محدودیت تولید گاز، بازگشت سریع صنایع به مدار یا بروز آسیبهای جدید، ناترازی واقعی میتواند به سمت سناریوی بدبینانه یا حتی فراتر از آن حرکت کند.
علل شکلگیری و تداوم ناترازی برق در کشور
نخستین علت، عقبماندن سرمایهگذاری در تولید قابلاتکا، شبکه انتقال و پستها از رشد تقاضاست. بخشی از نیروگاههای حرارتی فرسوده یا کمبازده هستند و برخی واحدهای گازی هنوز به سیکل ترکیبی تبدیل نشدهاند. شکی نیست که ساخت ظرفیت جدید ضروری است؛ اما اگر سوخت، خطوط انتقال، تعمیرات و آمادگی عملیاتی همزمان تقویت نشوند، ظرفیت اسمی جدید نیز الزاما به برق قابلتحویل تبدیل نخواهد شد.
از سوی دیگر، رشد مصرف در ایران عمدتا در چند هفته بسیار گرم متمرکز است. استفاده همزمان ازمیلیونها وسیله سرمایشی، در کنار بهرهوری پایین ساختمانها و تجهیزات، قلهای از تقاضا میسازد که تامین آن پرهزینه است. تعرفههای موجود نیز پیام روشنی درباره تفاوت هزینه برق در ساعات اوج و کمباری به مشترک نمیدهند. در نتیجه، برق ارزانتر از هزینه واقعی مصرف میشود؛ اما هزینه کمبود از مسیر خاموشی، مولدهای گازوئیلی و کاهش تولید بازمیگردد.
افزون بر این، وابستگی بالای نیروگاهها به گاز طبیعی، ناترازی برق و گاز را به یکدیگر گره زده است. هر اختلال در تولید یا انتقال گاز میتواند عرضه برق را محدود کند و مصرف سوخت مایع را افزایش دهد. جنگ اخیر این آسیبپذیری را آشکارتر کرد. طبق گزارش مرکز پژوهشهای مجلس، آسیب به نیروگاههای خودتامین صنایع، در مجموع حدود ۱۸۰۰مگاوات بر شکاف عرضه و تقاضای شبکه افزود. همچنین بر اساس آخرین اعلام رسمی تا هفتم تیر۱۴۰۵، از ۲۳۰میلیون مترمکعب ظرفیت فرآورشی روزانه گاز ازدسترفته در جنگ، حدود ۳۰میلیون مترمکعب بازیابی شده بود. جنگ علت تاریخی ناترازی نیست؛ اما نشان داد برنامهریزی برق باید علاوه بر اوج مصرف، شوکهای امنیتی، اقلیمی و سوختی را نیز در نظر بگیرد. در نهایت، ناترازی مالی صنعت برق امکان نوسازی و جذب سرمایه را محدود کرده است. وقتی درآمد فروش برق با هزینه تولید، انتقال و نگهداری متناسب نباشد، تعمیرات و سرمایهگذاری به تعویق میافتد. اصلاح تعرفه ضروری است؛ اما افزایش قیمت بدون کنتور هوشمند، حمایت از مصرف پایه و امکان واکنش مشترک به قیمت، صرفا هزینه را جابهجا میکند.
راهکارهای کاهش ناترازی
بیشک راه برونرفت از ناترازی برق، انتخاب میان ساخت نیروگاه و کاهش مصرف نیست. کشورمان بهطور همزمان به افزایش توان قابلاتکا، شبکه قویتر، مصرف کارآمدتر و اقتصاد سالمتر برق نیاز دارد. خاموشی آخرین حلقه زنجیرهای از تصمیمها و تعویقهاست. تا زمانی که سیاستگذار تنها در آستانه تابستان به فکر مدیریت مصرف بیفتد، مساله از یک سال به سال بعد منتقل خواهد شد. عبور پایدار از ناترازی زمانی آغاز میشود که برنامهریزی صنعت برق برای تمام سال و برای شرایط عادی، موج گرما، خشکسالی، کمبود گاز و بحرانهای امنیتی بازطراحی شود. در این مسیر، اولویتبندی پروژهها نیز اهمیت دارد؛ زیرا همه سرمایهگذاریها به یک اندازه و در یک زمان مشخص به کاهش ناترازی کمک نمیکنند. طرحهایی باید در اولویت قرار گیرند که در کوتاهترین زمان، بیشترین توان قابلاتکا را به شبکه اضافه کنند.
در کوتاهمدت، بیشترین اثر از افزایش توان عملی شبکه موجود بهدست میآید: انجام بهموقع تعمیرات، کاهش خروج اضطراری نیروگاهها، تامین مطمئن سوخت، رفع محدودیت خطوط و پستها و تکمیل بخش بخار نیروگاههای گازی. بازتوانی نیروگاههای فرسوده و کاهش تلفات شبکه نیز در بسیاری از موارد، سریعتر و کمهزینهتر از احداث ظرفیت جدید نتیجه میدهد. توسعه خورشیدی نیز باید با ذخیرهساز، نیروگاههای انعطافپذیر و تقویت شبکه همراه باشد تا برق تولیدشده در ساعات مناسب دردسترس قرار گیرد. افزون بر این، نیروگاههای خودتامین صنایع باید از نظر حفاظت فیزیکی، ذخیره قطعات، تامین سوخت جایگزین و امکان بازیابی سریع مقاومتر شوند.
در سمت تقاضا، مدیریت مصرف باید از قطع اجباری به مشارکت داوطلبانه تغییر کند. کنتورهای هوشمند، تعرفههای زمانمند و قراردادهای پاسخگویی بار به مشترک اجازه میدهد مصرف خود را در برابر دریافت پاداش به ساعات کمباری منتقل کند. اصلاح تعرفهها زمانی اثربخش خواهد بود که مصرف پایه خانوارها، بهویژه در مناطق گرمسیر و برای گروههای کمدرآمد، مورد حمایت قرار گیرد و در مقابل، مصرف بالاتر از الگو و مصرف در ساعات اوج، هزینه واقعیتری داشته باشد. بازار گواهی صرفهجویی انرژی نیز باید عمق بیشتری پیدا کند تا کاهش قابلاندازهگیری مصرف، به یک دارایی قابل معامله تبدیل شود و سرمایهگذاری در بهینهسازی ساختمانها، موتورخانهها و تجهیزات صنعتی بازده اقتصادی پیدا کند.
همچنین میتوان معاملات نظیر به نظیر برق یا «P۲P» را بهصورت آزمایشی در شهرکهای صنعتی، مجتمعهای مسکونی و اجتماعات محلی اجرا کرد. در این الگو، تولیدکننده کوچک یا مشترک دارای پنل خورشیدی، برق مازاد خود را از طریق یک بستر دیجیتال به مصرفکنندگان نزدیک میفروشد. این روش میتواند تولید پراکنده و مصرف محلی را تقویت کند؛ اما اجرای آن به کنتور هوشمند، قواعد تسویه، تعرفه استفاده از شبکه و تنظیمگری روشن نیاز دارد.
نیروگاههای مجازی نیز با تجمیع پنلهای خورشیدی، باتریها، مولدها و بارهای قابلجابهجایی میتوانند مانند یک منبع واحد به شبکه خدمت دهند. در نهایت، اجرای این مجموعه راهکارها بدون اصلاح ناترازی مالی صنعت برق دشوار خواهد بود. شفافشدن بدهیها، ایجاد قراردادهای قابل پیشبینی برای سرمایهگذاران و تقویت نقش تنظیمگر مستقل میتواند منابع لازم را برای نوسازی شبکه و توسعه فناوریهای جدید فراهم کند. به این ترتیب، سیاست برق از مدیریت موقت خاموشیها به سمت مدیریت پایدار عرضه، تقاضا و تابآوری شبکه حرکت خواهد کرد.
۲. روزنامه تعادل
تیتر: دوگانه بیم و امید در بازار سرمایه
نویسنده: فردین آقابزرگی
بازار سهام این روزها در یکی از پیچیدهترین مقاطع خود قرار گرفته است؛ مقطعی که در آن، همزمان آثار منفی متغیرهای سیاسی و غیرسیاسی بر فضای عمومی اقتصاد و بورس سنگینی میکند و در مقابل، چشماندازهای مثبت آینده نیز مانع از شکلگیری یک ناامیدی کامل در میان فعالان بازار شده است. برآیند این دوگانه، چیزی جز نوعی سردرگمی و احتیاط در رفتار سرمایهگذاران نیست؛ وضعیتی که در شاخصها، حجم معاملات، سطح اعتماد عمومی و نگاه تحلیلگران به وضوح خود را نشان میدهد.
واقعیت این است که اقتصاد و بازار سرمایه، همواره محل انعکاس همزمان ریسکها و فرصتها بودهاند. در شرایط فعلی نیز بازار از یک سو تحت تاثیر التهابات ناشی از درگیریها، نااطمینانیهای سیاسی، فشار روانی بر سرمایهگذاران و حتی برخی خسارتهای عینی و فیزیکی به زیرساختها و صنایع قرار گرفته و از سوی دیگر، با نگاه به آینده، این امید را در دل خود حفظ کرده که پس از عبور از این دوره پرتنش، میتواند وارد مرحلهای تازه از ثبات، بازسازی و جذب سرمایه شود.
در این میان، باید به یک نکته اساسی توجه کرد که هیچ بحران و هیچ جنگی تا ابد ادامه پیدا نمیکند. تجربههای تاریخی، چه در سطح بینالمللی و چه در تجربه جنگ هشتساله ایران نشان دادهاند که منازعات در نهایت به یک نقطه پایان میرسند؛ نقطهای که ممکن است در قالب توافق، عقبنشینی یکی از طرفین یا ورود به مرحله بازسازی و تثبیت شرایط اقتصادی و سیاسی نمایان شود. شاید نتوان درباره زمان دقیق این نقطه پایان با قطعیت سخن گفت، اما اصل رسیدن به آن، امری قابل درک و مبتنی بر تجربه است.
بر همین اساس، بورس امروز میان دو نیروی متضاد گرفتار شده است، نخست، آثار مخرب و منفی فعلی که خود را در تضعیف اعتماد، تشدید رفتارهای هیجانی و فشار بر قیمتها نشان میدهد و دوم، انتظارات مثبتی که از آینده و دوران پس از کاهش تنشها شکل گرفته است. همین تقابل باعث شده بازار سرمایه نه در مسیر فروپاشی کامل حرکت کند و نه در موقعیت یک جهش قدرتمند و پایدار قرار گیرد.
مروری بر عملکرد شاخص کل نیز همین وضعیت را تایید میکند. بازار تا مقطعی توانسته بود بازدهی قابل توجهی را ثبت کند و شاخص کل تا محدوده ۵ میلیون و ۳۰۰ هزار واحد نیز پیش رفته بود؛ بهگونهای که بازدهی آن نسبت به ابتدای سال ۱۴۰۴ به حدود ۹۳ درصد رسیده بود. با این حال، در ادامه و تحت تاثیر شرایط جدید، این بازدهی کاهش یافته و اکنون در مدار حدود ۷۰ درصد قرار گرفته است. این افت، هر چند به معنای از بین رفتن کامل دستاوردهای قبلی نیست، اما نشان میدهد که بورس در برابر ریسکهای محیطی تا چه اندازه آسیبپذیر است.
با این حال، نکته مهمتر آن است که بازار سرمایه ذاتا آیندهنگر است. فعالان این بازار، صرفا بر اساس وضعیت امروز تصمیمگیری نمیکنند، بلکه آنچه در افق پیشرو میبینند نیز در قیمتگذاری داراییها اثرگذار است. در چنین شرایطی، اگرچه اکنون فضای روانی بازار تضعیف شده و نگرانیها پررنگ است، اما بسیاری عقیده دارند که شدت شرایط منفی فعلی، لزوما قابل تعمیم به آینده نیست. حتی اگر بخشی از زیرساختها، نیروگاهها یا برخی داراییهای اقتصادی آسیب ببینند، باز هم در مرحله پس از تنش، اقتصاد ایران وارد فاز جدیدی از بازسازی و نیاز به سرمایه خواهد شد؛ مرحلهای که میتواند نقش بازار سرمایه را به شدت پررنگ کند.
از منظر سرمایهگذاری خارجی نیز ایران همچنان ظرفیتهای قابل توجهی دارد. اقتصاد ایران، با وجود تمام محدودیتها و فشارها، هنوز یک اقتصاد برخوردار از بازارهای متنوع، صنایع بزرگ، ظرفیتهای تولیدی گسترده و مزیتهای نسبی فراوان است. در صورت فراهم شدن حداقلی از ثبات سیاسی، اصلاح رویکردها در سیاست خارجی و تسهیل تعاملات اقتصادی با جهان، بازار سرمایه ایران میتواند به یکی از جذابترین بسترها برای ورود سرمایه تبدیل شود.
شرکتها و صنایع بورسی، از دید بسیاری از سرمایهگذاران بالقوه خارجی، در سطوحی ارزنده و حتی ارزان قرار دارند. این ارزندگی، اگر با کاهش ریسکهای سیستماتیک همراه شود، میتواند محرکی بسیار جدی برای ورود نقدینگی و سرمایه تازه باشد. مساله اصلی در این میان، نه نبود ظرفیت اقتصادی، بلکه فقدان ثبات و نبود بستر مطمئن برای تصمیمگیری بلندمدت است. به بیان روشنتر، بازار سرمایه ایران بیش از آنکه از کمبود دارایی ارزنده رنج ببرد، از کمبود اطمینان و اعتماد آسیب دیده است. در چنین فضایی، هرگونه تحول جدی در روابط خارجی، هر توافق موثر یا هر نشانهای از بازگشت به ثبات میتواند به سرعت فضای روانی بازار را تغییر دهد. تجربه نشان داده که بخشی از آسیبهای وارد شده به بورس، بیش از آنکه ماهیتی عملیاتی داشته باشند، از جنس انتظارات منفی، ترس عمومی و فرسایش اعتماد هستند.
بنابراین، اگر این متغیرها اصلاح شوند، امکان ترمیم بازار نیز با سرعتی قابل توجه فراهم خواهد شد. در نهایت، باید گفت بورس امروز در میانه یک دوگانگی مهم ایستاده است، فشارهای جدی امروز از یک سو و ظرفیتهای بالقوه فردا از سوی دیگر. همین دوگانگی است که رفتار بازار را پیچیده کرده و تحلیل آن را دشوار ساخته است. اما اگر افق بلندمدت را ملاک قرار دهیم، بازار سرمایه همچنان میتواند یکی از مستعدترین و متمایزترین بازارها برای جذب نقدینگی و سرمایه باشد؛ بازاری که عبور از بحران، برای آن نه پایان مسیر، بلکه شاید آغاز مرحلهای تازه از رشد و بازتعریف جایگاه در اقتصاد باشد.
۳. روزنامه اعتماد
تیتر: بازی با دم شیر؟
نویسنده: بهروز بهزادی
برخی از منابع امریکایی خبر دادند که کویت و بحرین از خاک خود به ایران حمله موشکی و پهپادی کردهاند. این خبر اگر درست باشد آدم را یاد ضربالمثل معروف بازی، بازی با دم شیر هم بازی؟ میاندازد. در داستانهایی که از گذشته در این باره وجود دارد که موش را حذر میدهند حتی سراغ دم شیر هم نرود، چرا که خطرناک است و اگر شیر خشمگین شود نه موش بر جای میماند و نه لشکر موشان. درباره این بیادبی کویت بعدا خواهم نوشت، ولی امروز حرف حسابم با بحرین است که روزی روزگاری استان چهاردهم ایران بود و پادشاهی به نام محمدرضا که بعد از پیروزی بر نخستوزیر دانای خود به وسیله عوامل «سیا» و به تبعید انداختن او، تصمیمهای مستبدانه ملوکانه میگرفت و یکی از این تصمیمات بخشیدن استان چهاردهم کشور به شیخ منصوب و منسوب انگلیس بود تا شاید بنشیند و بگوید ما میتوانیم بخشی از خاک کشور را هم ببخشیم و کسی جرات نداشته باشد کوچکترین مخالفتی کند. چون او میدانست مجلس شورا و نخستوزیری که از این مجلس رای گرفته بود همه جزو ابواب جمعی اویند و کسی پیدا نمیشود با اوامر ملوکانهاش مخالفت کند. البته عدهای از ابواب جمعی به وی پیشنهاد کردند گرچه دست بوس ایشانند ولی پیشنهاد میکنند که مجلس بیاید بر سر این ماجرا امیرعباس هویدا نخستوزیر وقت را استیضاح کند و بعد به وی رای اعتماد بدهد تا بخشش ملوکانه دو قبضه شود و کسی نتواند به آن ایرادی وارد کند، گرچه مردم شروع به مخالفت کردند..
بعضی مسابقههای فوتبال، نود دقیقه نیستند؛ بعضی فیلمها هم دو ساعت نیستند. گاهی یک مسابقه، یک عمر ادامه پیدا میکند و گاهی یک سکانس، بیش از نیم قرن در ذهن تماشاگرش باقی میماند، بیآنکه رنگ ببازد یا از حافظه پاک شود.
برای من، فینال اسپانیا و اسراییل فقط یک مسابقه فوتبال نبود. انگار چراغهای سالن سینما دوباره خاموش شدند، پرده آرام آرام روشن شد و فیلمی که پنجاه و چند سال پیش نخستین سکانسش را در ورزشگاه امجدیه تهران دیده بودم، اینبار با بازیگرانی دیگر و دکورهایی تازه دوباره آغاز شد؛ فیلمی که هنوز کارگردانش کلمه «پایان» را روی آخرین پلانش ننوشته است.
من آن روز در امجدیه بودم. اگر امروز دوربینی بتواند به حافظه من سفر کند، نخستین تصویری که ثبت خواهد کرد، نه چهره بازیکنان، بلکه موج تماشاگرانی است که مثل دریایی بیقرار، سکوهای امجدیه را پر کرده بودند. هنوز صدای آن جمعیت را میشنوم؛ صدایی که گاهی آرام بالا میآمد، گاهی به فریادی عظیم تبدیل میشد و گاهی چنان سکوتی بر ورزشگاه حاکم میشد که انگار همه منتظر شنیدن جمله بعدی یک فیلم پر تعلیق بودند.
ورزشگاه نقش میکشید، نور آفتاب بر چمن میتابید، اما در ذهن من، همه چیز رنگ فیلمهای کلاسیک را داشت؛ انگار آن مسابقه را نه با دوربینهای تلویزیونی آن زمان، بلکه با قاببندیهای دیوید لین یا ویتوریو دسیکا فیلمبرداری کردهاند. هر بار که به آن روز فکر میکنم، به جای خاطره، نما میبینم؛ نماهایی که با گذشت دههها هنوز کیفیتشان را از دست ندادهاند.
ایران در برابر اسراییل قرار گرفته بود؛ مسابقهای که بعدها به یکی از ماندگارترین دیدارهای تاریخ فوتبال ایران تبدیل شد.
در آن سالها، اسراییل در ایران سفارت داشت و رفتوآمدهای سیاسی و اقتصادی میان دو حکومت جریان داشت. اما در زیر پوست جامعه، احساسات دیگری نیز وجود داشت؛ احساساتی که کمتر فرصت مییافتند خود را آشکار کنند. سایه سنگین ساواک بر بسیاری از عرصههای زندگی مردم گسترده بود و کمتر کسی تصور میکرد ورزشگاهی که برای فوتبال آماده شده است، ناگهان به صحنهای تبدیل شود که احساسات انباشته شده هزاران نفر، بیهیچ کارگردانی، به شکلی خودجوش بر پرده بیاید.
آن شب، امجدیه فقط یک ورزشگاه نبود، یک استودیوی عظیم بود. هزاران سیاهیلشکر داشت، اما هیچ کس نقش بازی نمیکرد. همه واقعی بودند. هیچ دیالوگی از پیش نوشته نشده بود، اما هر فریاد، هر تشویق و هر سکوت، بخشی از فیلمنامهای بود که تاریخ همان لحظه آن را مینوشت.
وقتی پرویز قلیچخانی گل پیروزی ایران را به ثمر رساند، برای من، دوربین خیالی ذهنم ناگهان از نمای بسته توپ و دروازه، کات زد به لانگشاتی از تهران. در آن لحظه، فقط تور دروازه نبود که به لرزه درآمد؛ شهری به حرکت درآمد. خیابانها پر از مردمی شد که پیروزی را جشن میگرفتند. صدای بوقها، خندهها، فریادها و شادی مردم، موسیقی متن فیلمی بود که هیچ آهنگسازی نمیتوانست چنین باشکوه برایش بسازد. تهران آن شب، شبیه پایان فیلمی بود که تماشاگرانش ایستاده برایش دست میزنند.
اما اگر کسی از من بپرسد ماندگارترین تصویر آن روز چیست، هرگز نام گل قلیچخانی را از یاد نخواهم برد. ماندگارترین تصویر، یک کلوزآپ است. کلوزآپ صورت دوستم، فیروز یاشارال. ماندگارترین تصویر آن روز، برای من نه گل بود و نه جام. یک کلوزآپ بود.
کلوزآپی که هیچ فیلمبرداری آن را ثبت نکرد، اما دوربین حافظه من بیش از نیم قرن است که آن را با همان وضوح روز نخست نگه داشته است.
کنار من، فیروز یاشارال نشسته بود؛ دوست بسیار عزیزم، یکی از کارمندان دوستداشتنی تلویزیون. مردی یهودی که با همه وجود عاشق ایران بود و با همان شور و هیجانی که من داشتم، تیم ملی ایران را تشویق میکرد.
رابطه ما فقط به دوستی یا همکاری در تلویزیون محدود نمیشد، ما هر دو عاشق سینما بودیم. بارها کنار هم روی صندلیهای تاریک سالنهای سینما نشسته بودیم؛ فیلم دیده بودیم، درباره میزانسنها، بازی بازیگران، حرکت دوربین و پایانبندی فیلمها ساعتها بحث کرده بودیم. گاهی پس از پایان نمایش، از سینما تا خانه را پیاده میرفتیم و هنوز درباره یک پلان یا یک دیالوگ حرف میزدیم. سینما، زبان مشترک دوستی ما بود؛ زبانی که هیچ مرزی، هیچ مذهبی و هیچ سیاستی نمیتوانست آن را از ما بگیرد.
شاید به همین دلیل است که امروز، وقتی آن مسابقه را به یاد میآورم، همه چیز را با زبان سینما به خاطر میآورم. بازی هنوز تمام نشده بود که دوربین ذهنم از زمین فوتبال جدا شد و آرام روی چهره فیروز تمرکز کرد. وقتی گل پیروزی ایران به ثمر رسید، او نیز مانند هزاران ایرانی دیگر از جا برخاست. چشمانش پر از اشک شد. اما آن اشکها فقط اشک شوق نبود. در گوشههایی از ورزشگاه، چند نفر شعارها و ناسزاهایی علیه یهودیان سر دادند.
ناگهان شادی در چهره فیروز شکست. انگار کارگردان، درست در اوج موسیقی پیروزی، ناگهان صدای ارکستر را قطع کرده باشد. هنوز آن لحظه را با تمام جزییاتش میبینم. دوربین ذهنم از هیاهوی ورزشگاه فاصله گرفت و فقط روی صورت او ثابت ماند همه صداها محو شدند، نه تشویقی شنیده میشد، نه فریادی، فقط سکوت بود و اشکی که آرام از گوشه چشم دوستم پایین میآمد.
هر بار که این صحنه را در ذهنم مرور میکنم، بیاختیار به یکی از ماندگارترین کلوزآپهای تاریخ سینما فکر میکنم؛ اشکهای راک هادسن در وداع با اسلحه. اما برای من، کلوزآپ فیروز از هر فیلمی واقعیتر بود، زیرا آن را نه روی پرده نقرهای، بلکه در برابر چشمان خودم دیده بودم.
دستم را روی شانهاش گذاشتم. فشار آرام دستم، شاید تنها کاری بود که در آن لحظه از من برمیآمد. به او گفتم: فیروز... این نفرت متوجه تو نیست. تو یکی از مایی. تو ایرانی هستی. این واکنشی است به سیاستهای اسراییل که مردم از آن خشمگینند، نه نسبت به هموطنان یهودیشان. او چیزی نگفت. فقط نگاهم کرد. گاهی سکوت، از هزار دیالوگ پرمعناتر است. ما که سالها با هم فیلم دیده بودیم، خوب میدانستیم که بهترین فیلمها، مهمترین حرفشان را در سکوت میزنند، نه در دیالوگ. اشکهای فیروز، یکی از همان سکوتها بود.
سالها از آن روز گذشته است، بسیاری از آدمهای آن روز دیگر در میان ما نیستند. ورزشگاه امجدیه تغییر کرده است، بازیکنان آن مسابقه به تاریخ پیوستهاند، اما آن کلوزآپ هنوز در حافظه من زنده است.
اگر روزی کسی بخواهد از آن مسابقه فیلمی بسازد، به او خواهم گفت مهمترین سکانس فیلم، گل قلیچخانی نیست. مهمترین سکانس، همان لحظهای است که دوربین باید از شادی هزاران تماشاگر آرامآرام جدا شود، از میان پرچمها و فریادها عبور کند، به ردیفی برسد که من و فیروز کنار هم نشستهایم و بعد، بیهیچ عجلهای، روی چهره مردی متوقف شود که هم از پیروزی ایران اشک شوق میریزد و هم از شنیدن بعضی شعارها دلش میشکند. برای من، آن تصویر، معنای واقعی انسانیت است.
آن روز، بیش از هر زمان دیگری فهمیدم که نباید میان یک حکومت و مردمی که دین، فرهنگ یا پیشینهای مشترک دارند، علامت مساوی گذاشت. اکثریت ایرانیان، یهودیان ایران را هموطنان خود میدانستند؛ با آنان زندگی کرده بودند، دوستی کرده بودند و خاطره ساخته بودند. اغلب یهودیان ایرانی هم در نفرت از سیاستهای غیرانسانی اسراییل با بقیه هموطنانشان شریک بودند.
فیروز، برای من، بلکه دوستی بود که کنار هم فیلم دیده بودیم، درباره سینما رویا ساخته بودیم و در یک بعدازظهر بهاری، در امجدیه، اشکهایش را دیده بودم. آن اشکها، هنوز پایان نیافتهاند. در حافظه من، آن سکانس هنوز فریزفریم است؛ تصویری که زمان نتوانسته آن را محو کند.
سالها بعد، هر بار که به آن مسابقه فکر کردهام، احساس کردهام امجدیه فقط یک ورزشگاه نبود؛ یک لوکیشن بزرگ سینمایی بود؛ لوکیشنی که تاریخ، بدون آنکه از کسی اجازه بگیرد، آن را برای ساخت یکی از ماندگارترین سکانسهای خود انتخاب کرده بود. اگر آن روز یک فیلمساز بزرگ میان سکوها حضور داشت، شاید هرگز دوربینش را فقط روی زمین مسابقه متمرکز نمیکرد. فوتبال تنها بخشی از داستان بود. داستان واقعی، روی سکوها جریان داشت؛ در نگاه پیرمردی که دست نوهاش را گرفته بود، در جوانی که از شادی فریاد میکشید، در مادری که پرچم ایران را تکان میداد.
امروز که به آن روز نگاه میکنم، احساس میکنم دوربین حافظه من هنوز در حال حرکت است؛ آرام که از روی چمن سبز امجدیه حرکت میکند، از میان امواج تماشاگران عبور میکند، روی چهره قلیچخانی مکثی کوتاه دارد، از کنار من و فیروز میگذرد و سپس، آرامآرام، از ورزشگاه خارج میشود تا تهران را در شب جشن به تصویر بکشد. آن شب، تهران فقط جشن نمیگرفت. تهران بازیگری میکرد. خیابانها تبدیل به صحنه فیلم شده بودند. چراغ خودروها، نورپردازی فیلم بود. بوقها، موسیقی متن بودند و مردمی که با لبخند یکدیگر را در آغوش میگرفتند، بازیگرانی بودند که هیچ کارگردانی نمیتوانست چنین صادقانه هدایتشان کند.
در سینما، گاهی فیلمهایی ساخته میشوند که سالها بعد، نسل دیگری تصمیم میگیرد آنها را بازسازی کند. دکورها عوض میشوند، بازیگران تغییر میکنند، فناوری پیشرفت میکند، اما روح فیلم همان باقی میماند. هنگام تماشای دیدار اسپانیا و آرژانتین، ناگهان همین احساس به سراغم آمد.
انگار پرده سینما دوباره روشن شده بود. نه اینکه همان فیلم را ببینم؛ بلکه بازسازی همان فیلم را. بازیگران دیگر همانها نبودند. ورزشگاه، امجدیه نبود. لباسها تغییر کرده بودند. دوربینها دیگر آن دوربینهای سنگین دهه چهل نبودند؛ از هر زاویهای تصویر میگرفتند، با اسلوموشن، نمای هوایی و کلوزآپهایی که کوچکترین احساس را ثبت میکردند. اما چیزی در اعماق این فیلم، برای من آشنا بود. حس میکردم پنجاه و چند سال از سالن سینما بیرون رفتهام و حالا دوباره بلیت همان فیلم را خریدهام؛ فقط اینبار، نسخهای تازه از آن روی پرده آمده است.
از نگاه من، این مسابقه دیگر فقط یک رقابت فوتبالی نبود. فضای سیاسی پیرامون آن باعث شده بود بسیاری این دیدار را فراتر از یک مسابقه ورزشی ببینند. هر کس با پیشینه، تجربه و نگاه خود، معنایی فراتر از فوتبال در آن جستوجو میکرد. برای من نیز چنین بود. باز پای اسراییل در میان بود از صبح روز مسابقه در تمامی خیابانهای شهرهای اسراییل، تظاهرات به نفع آرژانتین برپا بود، چراکه حکومت ترامپی آرژانتین حامی جنایتهای اسراییل بود و در مقابل دولتمردان و مردم اسپانیا در طرف حق ایستاده بودند و نه تنها جنایات اسراییل در غزه را محکوم میکردند که جنگ امریکا و اسراییل علیه ایران را هم ستمکارانه میدیدند. درست مثل وسترن جدال در اوکی کورال.
من به عنوان کسی که سکانس نخست این روایت را در امجدیه دیده بودم، نمیتوانستم این بازی را فقط با چشم یک تماشاگر فوتبال ببینم. من داشتم ادامه همان فیلم را تماشا میکردم. برای من، اسپانیا در این مسابقه فقط یک تیم فوتبال نبود؛ همان نقشی را بازی میکرد که ایران در امجدیه بازی کرده بود؛ نقشی که در ذهن من یادآور ایستادگی، امید و پیروزی بود.
هر حمله اسپانیا، مرا به گذشته میبرد. هر نمای بسته از چهره بازیکنان، مرا به کلوزآپ فیروز یاشارال بازمیگرداند و هر بار که دوربین روی سکوهای تماشاگران میرفت، بیاختیار دنبال جای خودم در امجدیه میگشتم؛ انگار هنوز آنجا نشسته بودم و جوانم. شاید به همین دلیل، هنگام سوت پایان بازی، ذهنم نه در ورزشگاه امروزی، بلکه در امجدیه سال ۱۳۴۷ پرسه میزد.
دوباره همایون بهزادی را میدیدم. دوباره پرویز قلیچخانی را. دوباره فیروز یاشارال را و دوباره آن اشکهایی را که زمان، هرگز نتوانست از حافظهام پاک کند. در آن لحظه، گذشته و حال دیگر دو زمان جداگانه نبودند.
تاریخ، مانند یک تدوینگر چیرهدست، دو سکانس را که بیش از نیم قرن از یکدیگر فاصله داشتند، به هم برش زده بود؛ چنان نرم و طبیعی که مرز میان آنها از میان رفته بود. من دیگر دو مسابقه نمیدیدم. یک فیلم میدیدم. فیلمی که نیم قرن پیش آغاز شده بود و حالا، سالها بعد، پرده دومش را پیش روی میلیونها تماشاگر جهان به نمایش گذاشته بود. سینما گاهی برای ساختن یک بازسازی، سالها صبر میکند.
کارگردانان عوض میشوند، بازیگران نسل دیگری میشوند، دوربینها پیشرفتهتر میشوند، جلوههای ویژه حیرتانگیزتر میشوند، اما اگر روح فیلم زنده بماند، تماشاگر با نخستین نما میفهمد که این همان داستان آشناست؛ داستانی که زمانی آن را زندگی کرده است. حافظه انسان، از همه استودیوهای سینمای جهان بزرگتر است. نه بودجه میخواهد، نه دکور، نه نورپردازی مصنوعی و نه جلوههای ویژه. کافی است یک تصویر، یک صدا یا حتی سوت پایان یک مسابقه، پرده آن را کنار بزند تا همه چیز دوباره جان بگیرد.
در استودیوی حافظه من، هنوز چمن امجدیه سبز است. هنوز صدای تشویق تماشاگران در فضا میپیچد. هنوز توپ روی پای قلیچخانی مینشیند. هنوز تهران آماده جشن گرفتن است و هنوز دوربین از همه آن هیاهو عبور میکند و روی صورت فیروز یاشارال متوقف میشود. اگر امروز کنارم بود، یقین دارم باز هم از فوتبال زیبا لذت میبرد. باز هم با هر حرکت زیبای بازی به وجد میآمد و میدانم وقتی یامال پرچم فلسطین بر دست را میدید، غرق غرور و شادی میشد.
۴. روزنامه شرق
تیتر: روانشناسی جنگ
نویسنده: کیومرث اشتریان
«روانسیاسی» (به سیاق روانشناسی) در جنگ را جدی بگیریم و به پیامدهای مخرب آن برای توده ایرانی بپردازیم. مردم ما در معرض بزرگترین حملات روانی هستند و از هر سو تیر فتنه بر آنان میبارد. اگر نگران بمبارانها و زیرساختها و جان عزیزان خود هستیم، باید به بمباران روانی مردمان که از سوی دوست و دشمن در جریان است، حساس باشیم و سعی در دفاع از روان مردم خود کنیم. در رسانههای اجتماعی مطالب بسیاری منتشر میشود که خواسته یا ناخواسته در قالب روانسیاسی جنگ درمیآید. برای نمونه هفته گذشته مطلبی با این عنوان مشاهده کردم: «تهدیدهای کمسابقه مقامهای ارشد آمریکا علیه ایران». تصورم این بود که این مقامها سخن جدیدی علیه ایران گفتهاند. وقتی متن را خواندم، هیچ تهدید جدیدی در آن ندیدم. سخنان مقامات آمریکایی این بود: «هگزت: آمریکا در برابر تهدیدهای ایران عقبنشینی نخواهد کرد و به پیشروی خود ادامه میدهد و در صورت لزوم از قدرت نظامی خود استفاده میکند.
روبیو: واشینگتن اجازه نخواهد داد ایران به سلاح هستهای دست پیدا کند.
وزیر خزانهداری آمریکا: فشار اقتصادی علیه ایران همچنان یکی از ابزارهای اصلی واشینگتن است.
فرمانده سنتکام آمریکا: ارتش آمریکا برای مقابله با تهدیدهای احتمالی ایران آماده است».
آیا تهدید جدیدی در این سخنان میبینید؟ همه اینها همان اقدامات و تهدیداتی است که سالها بر ضد ایران جریان دارد. تنها اثری که این مطلب دارد، یک جنگ روانی است که علیه خود به کار گرفتهایم و البته اثر دیگر آن است که «فالوئر» بیشتری جذب کردهایم؛ یعنی در میانه خونابه جنگ، نان و نام خود میجوییم و التهاب و اضطراب را به دلهای مردمان خود روان کردهایم. «مهندسی هراس» یعنی بستهبندی «اخبار کهنه» در لفاف «فوریت بیسابقه» و یعنی از التهابآفرینی به دل مردم خود در پی کسب منافع یا جذب طرفدار سیاسی باشیم. میبینیم که یک تیتر ساده باد فتنهای است که خاک تیره بر چشم آدمیان میزند و نقش «دشمنان درون حصار» را بازی میکند.
«روانسیاسی» را در دو وجه به کار میبرم؛ یکی به معنای آسیب روانی و دیگری بهعنوان حوزهای مطالعاتی که به رابطه قدرت و روان میپردازد. اینکه چگونه فرد با قدرت اجتماعی-سیاسی ارتباط روانی برقرار میکند و چگونه عشق و تنفر سیاسی در روان او گسترش مییابد، موضوع این حوزه مطالعاتی است. فرد روانسیاسیشده تنها یک معیار در زندگیاش برای قضاوت دارد و آن هم مفهوم قدرت است. نه اینکه در پی کسب قدرت باشد، نه لزوما! مسئله بسیار فراتر از اینهاست. او حتی ممکن است در پی جاه و مقام سیاسی هم نباشد اما قضاوتش در همهجا آغشته به قدرت است؛ قضاوتش در همهجا سیاسی است: نهتنها درباره مالیاتی که میدهد، هزینه آب و برقی که میپردازد، نمایندهای برمیگزیند، انتخاباتی که مشارکت میکند یا نمیکند، بلکه در گلی که میبوید، عطری که میخرد، لباسی که میپوشد یا دیگران میپوشند یا میپوشانند، گربهای که میبیند، زبالهای که پرت میکند، همسری که بر میگزیند، مسافرتی که میرود، همه و همه را سیاسی و معطوف به قدرت عمومی میبیند و قضاوت میکند. فوتبال را بهگونهای سیاسی میبیند که آندرانیک اسکندریان را هم شیعی و تیم ملی فوتبال را تیم فوتبال جمهوری اسلامی میبیند. توتالیتاریسم، این بار نه از محیط سیاسی بلکه از عمق وجود او و از روان او برمیخیزد تا همه چیز را سیاسی کند.
توتالیتاریسم معطوف به قدرت است؛ چه از درون، چه از بیرون. رسانههای توتالیتر پدیده دوران ما هستند، همچون دولتهای توتالیتر. هدف رسانههای توتالیتر این است که همه چیز را در روان آدمیان سیاسی کنند. قضاوت، حکمت، انسانیت، وجدان، رأفت و شفقت همگی در زیر سایه سهمگین سیاست و با شاقول قدرت سنجیده میشوند. هجمه رسانهای در پی تسخیر روان است. توتالیتاریسم فقط ویژگی دولتها نیست بلکه ویژگی رسانههای عمومی، رسانههای اجتماعی و حتی افراد نیز هست؛ یعنی عرصه روان آدمیان، عرصه تسخیر و میدان مبارزه است. در این میدان خود او، هم بازی میکند، هم بازی میدهد و هم بازی میخورد. در میدانی از سیالیت نامرئی روانها، شمشیرهای آهیخته است که هر کس میزند و میخورد و میکشد و کشته میشود، بدون اینکه خونی ریخته شود. در این میدان، روانهایی در سکوت شبانه میمیرند و در تاریکی درون اسیر میشوند و در غروب دلتنگیها نومید میشوند و در شب تنهاییها دفن میشوند.
روانسیاسی به مطالعه این مبارزه قدرت روانی و تسخیر روحی و کشتار امید و آرزوی انسانی معطوف است. ما همه درگیر روانسیاسی به سبک خود هستیم. از استاد دانشگاهی که سرمقاله مینویسد و روان دیگران را سیاسیشده میبیند درگیر روانسیاسی است تا آنگاه که فردوسیپور، فغانی را به برنامهاش دعوت میکند، تا آنکه او را از برنامه ۹۰ اخراج کرد و اینک ۳۶۰ را هم بر او بست، تا آنکه منتظر شکست «تیم فوتبال جمهوری اسلامی» است، همگی نشان از روانِ سیاسیشده ما دارد.
اینک که جنگی رخ داده، وزن روانی رفتار و گفتار ما بیش از زمان صلح است. جنگ روانی فقط توسط آمریکا و اسرائیل رخ نمیدهد، بلکه خود ما نیز با ابزارهای رسانهای که در اختیار داریم، بازیگر جنگ روانی هستیم. میدان روانی جنگ آمریکا علیه ایران میدان بزرگی است که هرکس در هر گوشه آن تأثیرگذار است؛ همه ما بازیگر این میدانیم و درگیر «روانسیاسی» شدهایم.
در این میدان برای آنکه سالم و سربلند بیرون بیاییم، باید همواره خود را ارزیابی کنیم و ارزشهای دینی، منافع ملی و ملاحظات تاریخی را در نظر آوریم و انگیزههای شخصی خود را که گاه حق و گاه ناحق است، کنار بگذاریم. وجدان ما آدمیان نیاز به خلوت، نهیب و سرزنش دارد تا در هنگامههای بحران، مطالبات ناحق خود را شناسایی کنیم و گاه نیز از مطالبات حق خود به خاطر منافع ملی و ارزشهای دینی-انسانی گذر کنیم. میدانیم آمریکا به ناحق کمر به تخریب، تضعیف و تسلیم ایران بسته است. هدف از فشارهای اقتصادی و تحریمهای آمریکایی برای آن بوده است ما را به این نقطه جوش برسانند تا در ما اختلال روانی-تحلیلی پدید آورند. همه ما در معرض آلودهشدن به جنگ روانی هستیم؛ همه. اگر ما از هر سوی اقتصاد، سیاست، فرهنگ و رسانه رنج بسیار دیده باشیم، روان ما در وقت مقتضی در پی تلافی است.
۵. روزنامه اطلاعات
تیتر: هماهنگی برای مهار تورم
نویسنده: وحید ماجد
مهار تورم و صیانت از ارزش پول ملی تنها با هماهنگی دقیق میان دستگاههای اقتصادی و سیاستگذاران محقق میشود و دولت در تلاش است تا با مدیریت این هماهنگی و عبور از سیاستهای متضاد گذشته، مسیر رشد اقتصادی و ثبات قیمتها را هموار کند.
اقتصاد ملی در شرایط کنونی در یک نقطه تعیینکننده قرار دارد. ما در سالهای اخیر با چالشهایی همچون فشار تحریمها و تنشهای نظامی مواجه بودهایم، اما ایستادگی ملت، نیروهای مسلح و دستگاههای اجرایی، تمامی اهداف دشمنان برای فروپاشی اقتصاد را ناکام گذاشت.
تحلیلها و سناریوسازیهای بیرونی نشان میداد که باید با نتیجهای بسیار بدتر از آنچه امروز شاهد هستیم، مواجه میشدیم، اما تابآوری ملی و انسجام داخلی مانع از تحقق پیشبینیهای بدخواهانه شد.
بررسی ها نشان می دهد،تسلط مالی دولت، فشار هزینه و انتظارات تورمی در شرایط فعلی ۳ عامل اصلی و ریشهای تورم در اقتصاد ایران هستند که برای آن باید تمامی سیاست های پولی ومالی با یکدیگر سازگاری داشته باشند.
تسلط مالی دولت شامل مداخلات دولت در بودجه و فشارهای ناشی از آن بر سیاستهای پولی؛ فشار هزینه به مثابه ناشی از تحریمها، افزایش هزینههای مبادلاتی و ضعف در محیط کسبوکار و انتظارات تورمی شامل نبود سیاستهای منسجم است که میتواند به شعلهور شدن تورم کمک کند.
تورم در یک سازمان حل نمیشود؛ بلکه نیازمند یک نظام تدبیر اقتصادی هماهنگ است. برای کنترل تورم، باید سیاستهای مالی، تجاری و صنعتی با سیاستهای پولی بانک مرکزی کاملاً سازگار باشند و از اتخاذ سیاستهای متضاد پرهیز شود.
آمارها نشاندهنده میزان رشد نقدینگی در پایان سال گذشته به ۵۳.۹ درصد است، اما در ماههای اخیر تلاشهایی برای مهار این روند صورت گرفته است. همچنین سیاستهایی نظیر حذف ارز ترجیحی و برداشت از منابع صندوق توسعه ملی (بابت تأمین مالی تولید و اشتغال)، در کوتاهمدت فشارهایی را بر سطح عمومی قیمتها ایجاد کرد که امری قابل پیشبینی بود.
اکنون برای مهار تورم در کشور باید میان تمام سیاستها در دستگاههای اجرایی و فرآیند تصمیمگیری آنها هماهنگی کامل ایجاد شود. البته در این مسیر گاهی فشارها و تعارض منافع هم وجود دارد و به همین دلیل مراقبت و دقت برای حفظ هماهنگی میان سیاستها اهمیت زیادی دارد.
بسیاری از تصمیماتی که در حوزههای مختلف اقتصادی گرفته میشود، به طور مستقیم یا غیرمستقیم بر سیاست پولی و متغیرهای پولی کشور اثرگذار است؛ از همین رو هماهنگی میان دستگاههای تصمیمگیر برای جلوگیری از آثار ناخواسته بر سیاستهای پولی ضروری است.
خوشبختانه ظرف چند ماه اخیر هیچ سیاست اقتصادی بدون ارزیابی دقیق آثار تورمی، رشد اقتصادی، تولید، اشتغال و تجارت خارجی اتخاذ نشده و بانک مرکزی در همسویی کامل با دولت، رشد اقتصادیِ مبتنی بر سرمایهگذاری را پیگیری کرده است.
با این وجود همچنان نیازمند اصلاحات در نظام بودجهریزی، اصلاح نظام مالیاتی و بهبود فضای کسبوکار هستیم که اجزای جداییناپذیر یک اقتصاد سالم هستند.
باید بطور ویژه به انضباط مالی دولت توجه داشته باشیم، زیرا شرایط جنگی و تحریم، بهانهای برای بیانضباطی در سطح دولت یا شبکه بانکی محسوب نمیشود.
۶. روزنامه آرمان ملی
تیتر: انتظار همدلی و همدردی از دولت
نویسنده: امید علیبابایی
خدا را شکر که حداقل میشود از دولت انتقاد کرد! واقعا خوب است که میشود از دولت انتقاد کرد و منصفانه باید گفت که دولت و شخص دکتر پزشکیان انتقادپذیر هستند؛ شاید، چون از درد جامعه و دلسوزی مردم نسبت به کشور آگاهند.
البته نگاه بدبینانهای هم هست مبنی بر اینکه، چون مشغول چانهزنی هستند، دیگر فرصتی برای توجه به مردم خسته و گرمازده ندارند، یعنی انتقادها به گوششان نمیرسد. در این دو سال عمر دولت، به اندازه چند دهه اتفاقات ناگوار رخ داده و فشار بر مردم وارد شده است.
مگر سه جنگ و یک التهاب اجتماعی قابل انکار هستند؟ این واقعیت برای همگان واضح است و ذکر هزارباره این مصیبتها توسط دولتمردان هم سودی برای جامعه ندارد. دولت، قوه مجریه است، قوه مجریه یعنی قدرتی که باید عملگرا باشد. در کنار همدلی، لازم است دولت همدردی با آحاد جامعه هم داشته باشد.
کریس واس میگوید: موافقت با ارزشها و اعتقادات طرف مقابل و پذیرفتن آنها یعنی همدردی و تلاش برای درک شرایط از دیدگاه شخص مقابل یعنی همدلی. همدلی به معنای درک احساسات و طرز فکر شخص مقابل و همچنین درک واقعیتی است که در پشت احساسات پنهان است.
اینکه دولت با ارزشها و اعتقادات آحاد جامعه موافق است و بارها در مصاحبهها و سخنرانیها با تکیه بر این موضوع سعی کرده به همدردی با مردم بپردازد، نمیتواند کافی باشد، چون دولت قوه مجریه است و باید نتیجه عملکردش در تحقق خواستههای جامعه نشاندهنده همدردی با مردم باشد و در عمل هم دردهای جامعه درمان شود، ولی متاسفانه شاهد گران شدن درمان هستیم.
دولت نباید با برخی موضعگیریها این شائبه را پدید آورد که نسبت به مشکلات جامعه بیتفاوت است، تا چه رسد به اینکه در نتیجه برخی رفتارها و گفتارها اینطور به نظر برسد که دولت توپ را به زمین مردم انداخته است. نمونه بارز و مشخص چنین موضعگیریهایی در بحث مصرف انرژی قابل مشاهده است.
کمبود آب، نبود برق و... درست است که صرفهجویی عین عقلانیت است، اما نکته این است که از نظر برخی مسئولان مشکل کمبود آب و برق و... تقصیر مردم است و مردم باید در گرما و سرما با صرفهجویی، کمکاری در حوزههای دیگر را جبران کنند. با یک سرچ ساده، مطالعه پژوهشهای مختلف آکادمیک و مراجعه به آمارهایی که کارشناسان و متخصصان آن را بارها فریاد زدهاند میتوان دریافت که کمبودها و چالشهای انرژی آنقدرها که به نظر میرسد ربطی به سبک زندگی و نوع مصرف مردم ندارد و حتی اگر بر فرض محال این باشد، باز هم در بسیاری از موارد میزان مصرف انرژی توسط مردم ایران، نسبت به سایر کشورها (حتی کشورهای پیشرفته)، به هیچ عنوان زیاد نیست.
برای جمعبندی بد نیست به این اصل که شاید برخی مسئولان آن را فراموش کردهاند اشاره شود. الوین گولدنر جامعهشناس میگوید: طبق اصل عمل متقابل، مردم موظف هستند که در آینده لطف، هدیه، دعوت و... دیگران را جبران کنند. هیچ جامعهای در جهان نیست که از اصل عمل متقابل پیروی نکند، در واقع بسیاری معتقدند که این نیاز، بخشی از هسته انسانیت است.
در روانشناسی اجتماعی، عمل متقابل یک قانون اجتماعی است که میگوید مردم باید بهگونهای کاری را که دیگری برای آنها انجام داده جبران کنند. در مجموع باید گفت با این همه بحران و چالش، هنوز هم امیدواری وجود دارد تا در دو سال باقیمانده از عمر دولت، همدردی و همدلی با مردم نمود بیشتری داشته باشد و این مهم به واسطه شرافت و دلسوزی شخص دکتر پزشکیان و برخی از دولتمردان است.
۷. روزنامه جهان اقتصاد
تیتر: چالش انرژی و واحدهای تولیدی
نویسنده: رضا چینی
مبنای محاسبه مصرف و سهمیه های انرژی در برخی موارد بر اساس دورههایی تعیین شده که واحدهای تولیدی با ظرفیت کامل فعالیت نداشتهاند.
موضوعی که میتواند در تخصیص انرژی به صنایع مشکلاتی ایجاد کند. میزان ناترازی گاز در کشور به بیش از ۲۵ تا ۳۰ درصد رسیده است و با توجه به محدودیتهای موجود، امکان تأمین کامل نیاز تمامی بخشها وجود ندارد.
مدیریت مصرف نباید تنها به بخش صنعت محدود شود و بخش خانگی نیز باید نسبت به شرایط موجود آگاهی بیشتری پیدا کند.
باید توجه داشت که در فصل تابستان نیز بخشی از مصرف برق کشور ناشی از استفاده از تجهیزات سرمایشی در واحدهای مسکونی است که فشار مضاعفی بر شبکه انرژی وارد میکند.
توسعه ابزارهای مدیریت مصرف در بخش خانگی در این راستا بسیار مهم است.
باید توجه داشت که در آینده نزدیک این امکان فراهم خواهد شد که واحدهای تولیدی بدون نیاز به اعمال محدودیتهای مستقیم از سوی شرکتهای توزیع برق، خود نسبت به کنترل و مدیریت مصرف اقدام کنند و برنامهریزی دقیقتری برای فعالیتهای تولیدی داشته باشند.
از سوی دیگر شرکتهای دانشبنیان در حال توسعه سامانهها و ابزارهایی هستند که امکان پایش مصرف انرژی در منازل را برای شهروندان فراهم میکند.
این سامانهها به خانوارها کمک خواهد کرد تا میزان مصرف خود را با دورههای گذشته مقایسه کرده و با اصلاح الگوی مصرف، در کاهش فشار بر شبکه انرژی کشور نقش مؤثرتری ایفا کنند.
۸. روزنامه کیهان
تیتر: آمریکا؛ سه فرار نظامی در ۱۹ روز
نویسنده: سعدالله زارعی
حجم بارش و میزان تخریب اساسی شلیک موشکهای ایران به سه پایگاه آمریکایی موفقالسلطی، شاهزاده حسن و ملک حسین در اردن که سبب تخریب و انهدام وسیع آنها شد و سپس انتقال تسلیحات بسیار راهبردی و حساس به پایگاههایی در جنوب اروپا، نشان داد قدرت نظامی ایران پس از پنج ماه چه شگفتانههایی در آستین دارد و از آن سو آمریکا و حلقه اروپایی- عربی وابسته به آنچه گرفتاریهای عملیاتی دارند. انهدام تقریباً مطلق پایگاه الازرق(موفق السلطی) در حالی صورت گرفت که بهخصوص پس از وارد شدن تخریبهای اساسی دستکم ده پایگاه نظامی پر آوازه مستقر در پنج کشور جنوبی خلیجفارس، بهصورت پایگاه نظامی جایگزین و پشتیبان عملیاتهای هوائی آمریکا در آمد و جدا از دهها بمبافکن و دهها بالگرد و صدها پهپاد تهاجمی، دستکم
۵۵ هواپیمای غولپیکر سوخترسان یعنی بیش از نیمی از این نوع هواپیما در آن وجود داشت. حالا خبر میدهند نزدیک ۸۰ درصد تجهیزات دپو شده در آن به جنوب اروپا و بهطور خاص بلغارستان، یونان و قبرس منتقل گردیده و جالب این است که سازمان ناتو که یک زمانی فقط نامش دلهره ایجاد میکرد، طی بیانیهای اعلام کرد در صورت حمله ایران به پادگانهای محل استقرار این تجهیزات در بلغارستان به آن واکنش نظامی نشان میدهد. کار خدا را ببینید! آمریکا ، رژیم بدنام صهیونی و پنج دولت عربی بهطور مستقیم و اروپا در مقام پشتیبان نظامی علیه ایران وارد جنگ شدهاند و در فاصله ۱۹ روز، سه بار از مقابل ایران فرار کرده و در واقع خطوط رزم خود را به ایران تحویل دادهاند؛ یکبار فرار از ده پایگاه نظامی در جنوب، یکبار فرار از تنگه هرمز، دریای عمان و خلیج فارس و یکبار از سه پایگاه نظامی در اردن و حالا نگران اینکه نکند ناگزیر به فرار از جنوب اروپا هم بشوند!
۱۴۹مین روز جنگ رمضان و ۱۹مین روز از آغاز عملیات نصر در حال طی شدن است. این جنگ سرنوشت مواجهه یک قدرت مرکب بزرگ به همراه ائتلافی از دولتها و سازمانهای منطقهای و فرامنطقهای با قدرت بزرگ منطقهای به همراه ائتلافی از جنبشهای مقاومت را در هماوردی بیش از چهل سال تعیین میکند. این جنگ به دلیل اهمیتی که دارد و ترکیب دو جبهه که بزرگی آن را بیان میکند، سایر حوادث نظامی و سیاسی دنیا را به حاشیه برده است که فقط یکی از آنها جنگ
پنج ساله اوکراین است.
ترامپ که بعضی میگویند به دلیل فقدان اطلاعات و تجربه نظامی، گمان میکرد از ارتش آمریکا هر کاری برمیآید و کسی را یارای مواجهشدن با آن و چه رسد به گرفتار کردن آن نیست، دو روز قبل در آخرین توئیت خود -پس از چشیدن ضرب شست نیروهای نظامی جمهوری اسلامی در بیش از دو هفته عملیات سنگین نصر- نوشت ایران خیلی سرسخت است. این اعتراف به گرفتار شدن در پنجههای قدرت ایران است. رئیسجمهور نادان آمریکا در این یک هفته ناگزیر شد سه بار از مواضع قاطع! خود عقبنشینی کند؛ او در توئیت اول نوشت اگر ایران به حملات خود ادامه دهد به قوای نظامی آمریکا گفتهام درهای جهنم را به روی ایران باز کنند. فردای آن نوشت اگر ایران حمله به پایگاههای نظامی در اردن ادامه دهد، به سنتکام دستور دادهام به زیر ساختهای نظامی و هستهای ایران و از جمله به «کوه کلنگ» حمله کند. پریروز در توئیت جدید خود که هراس او از حملات ایران به پایگاههای حساس آن در اردن و تحرک نظامی جدید دلیران یمن در دریای سرخ و محاصره عربستان سعودی آشکار بود و دست خود را از راهکار نظامی برای رفع برتری ابتکار نظامی ایران و یمن خالی میدید، نوشت اگر ایران و حوثیها حمله به کشتیها را ادامه دهند، هزینه آن را از وجوه بلوکه شده ایران برمیدارد! فاصله عقبنشینی آمریکا از درهای جهنم تا حمله به کوه کلنگ تا دستبرد به اموال بلوکه شده چقدر است؟ قدرت نظامی پرآوازه آمریکا و رئیسجمهور در معرض قصاص آن این فاصله را در کمتر از یک هفته طی کردهاند!
عملیات سنگین و نقطهکوب موسوم به نصر دو علیه پایگاههای حساس آمریکا در اردن، یکی از شگفتانههای ایران در پنجمین ماه جنگ بوده است. بازتاب این عملیات هوشمندانه در محافل تصمیمگیر آمریکا، یأس از نتیجه گرفتن از جنگ علیه جمهوری اسلامی بود که به سطح جامعه و رسانههای آمریکا هم رسوخ کرد. در این حدود سه هفته، محافل نظامی آمریکا از حل معضل خود به روش نظامی ابراز ناامیدی کردند. بحث مزورانه مذاکره پس از وقفهای دو ماهه دوباره در محافل نظامی و سیاسی ایالات متحده به راه افتاد و دستکم ۱۱ واسطه به صحنه آمدند و کشورهای جنوب که جنگ با ایران شیرازه همکاری میان آنان را از هم گسیخته است، پس از خیانتهای غیر قابل اغماض واسطههای آتشبس به آمریکا و ایران گسیل کردند و ترامپ مدعی شد ایران علیرغم آنکه قدرت خود را حفظ کرده آماده مذاکره است اما هنوز نه کاملاًً. اینها نتیجه ضربه بهتآور ایران در عملیات نصر دو و استقامت مردم در میادین و مواضع یکدست مقامات ایرانی پشت سر رهبر معظم انقلاب است.
عملیات نصر دو با دشمن چه کرد که اینطور آن را دچار «استیصال مطلق» نمود؟ تهاجمی بودن این عملیات، اولاًً نشان داد قدرت نظامی ایران خسته نیست و با هیچ محدودیت عملیاتی مواجه نمیباشد.
در همین جا بگوییم خدا نمیگذرد از کسانی که از روی جهالت و یا خیانت بر این داعیه سراپا دروغ تأکید میکردند که دولت دست قوای مسلح کشور را بسته و فرامین فرمانده معظم کل قوا
را با وقفه یا کندی مواجه کرده است. این جدای از ظلم به رئیسجمهور و ارکان دولت خدمتگزار، دلداری دادن به دشمن در حال هزیمت هم میباشد.
نکته دیگر در عملیات نصر دو این است که با زده شدن سایتهای پدافندی و مراکز پشتیبانی عملیاتی دشمن، از یک سو قدرت عملیاتی ارتش آمریکا علیه ایران را بهطور اساسی کاهش داد و از سوی دیگر میدان موفقیت ضرباهنگ ایران را بازتر کرد و حجم اصابت موشکها و پهپادهای تهاجمی ایران علیه مراکز و تأسیسات حساس دشمن را بیشتر کرد.
تخلیه پیدرپی پایگاههای آمریکا در منطقه و دور کردن تجهیزات تهاجمی دشمن از تیررس ایران، فضای عملیاتی نیروهای هوائی و دریایی ایران که در یک دوره چند ماهه تحت فشار متمرکز دشمن قرار داشتند را باز کرد و این سبب یأس بیشتر کشورهای خیانتکار سعودی، امارات، قطر، کویت و بحرین شد که به ارتش آمریکا پادگان داده بودند و از این رو آنان پس از مایوس شدن از وعدههایی که همین حدود دو ماه پیش، آمریکا به آنان داده بود، دوباره به مدار دیپلماسی بازگشتند اما ایران در پاسخ به درخواست آنان، توقف حملات به پایگاههای آمریکا را قبول نکرد. منطق آن هم روشن است وقتی شهروندان ایرانی و سواحل و بنادر جمهوری اسلامی در معرض تهاجم دشمن هستند، توقف آتش علیه پایگاههای آن در منطقه و تضمین دادن به کشورهای خائن عرب، بستن دست ایران است. بر این اساس طرفهایی که با برگه تمدید آتشبس و همزمان بازگشت تنگه هرمز به وضع پیش از جنگ به ایران آمدند، با دست خالی به کشورهای خود بازگشتند.
کاملاًً پیداست جنگی که برای براندازی نظام اسلامی
و تکهتکه کردن ایران راه افتاد و در آن دستهای جنایتکار غرب با دستهای خیانتکاران عرب در هم گره خوردند، حالا به وضعی درآمده که کشورهای خیانتکار نگران فروپاشی امنیت و منافع خود هستند و جنایتکاران غرب نگران از دست رفتن همه اعتبار و نفوذ خود در جهان میباشند. ملت ایران و قوای مسلح آن در این اثنا قدرت مادی و قدرت معنوی و اخلاقی خود را به رخ کشیدند. و از این روست که میبینیم قدرتی مثل چین با همه محافظهکاریاش، دو روز پیش با صراحت گفت رابطه ما با ایران راهبردی است و ما در حمایت از مواضع آن هیچ تردیدی نداریم.
این همه، جلوه قدرت الهی در حمایت از بندگان مجاهد خود است و این اوست که موشکها را به قلب مدرنترین جنگافزارها زده است و ما توفیقی الا بالله علیه توکلت و الیه انیب.