پنجشنبه 11 تير 1405 | Thursday, 02 July 2026
0
پنجشنبه 11 تير 1405-8:5

سرمقاله روزنامه‌های مهم کشور، روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۵

سرمقاله روزنامه‌های مهم کشور، روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۵
۱. روزنامه دنیای اقتصاد تیتر: در اهمیت اسکناس نویسنده: پویا جبل‌عاملی آمار نشان می‌دهد که در سطح جهانی، بیش از ۳۵درصد معاملات حضوری با اسکناس تصفیه می‌شود. این رقم در اقتصاد ایران متاسفانه کمتر از ۵درصد است. دلایل بسیاری برای این رقم که به اشتباه به‌عنوان شاخص توسعه‌یافتگی بعضا مطرح می‌شود، وجود دارد؛ از تمایل و قدرت شرکت‌های حوزه تراکنش‌های الکترونیک گرفته تا تحریم امکانات چاپ اسکناس و تورم بالای اقتصاد ایران که باعث می‌شود، هزینه فراهم آوردن پول کاغذی برای معاملات در اقتصاد ایران افزایش یابد. اما به دلایلی که ذکر خواهد شد، بسیار ضروری است که هر چه سریع‌تر درصد معاملات کاغذی در اقتصاد ایران به سطح جهانی برسد و این نیز با چاپ پول‌های درشت‌تر امکان‌پذیر است. استقلال از زیرساخت‌های فنی: اسکناس برای استفاده نیازمند برق، اینترنت، شبکه بانکی و... نیست. افراد به‌راحتی می‌توانند بدهی خود را با آن صاف کنند؛ بدون آنکه نیازمند پشتیبانی بیشتری در هنگام معامله باشند. بهینه در دوره بحران: در زمان بلایای طبیعی مانند سیل، زلزله یا جنگ و حملات سایبری، اسکناس تضمین‌کننده انجام معاملات است. از همین روست که بانک‌های مرکزی در دنیا همواره بر گردش پول کاغذی تاکید دارند و خط قرمزی برای میزان معاملات حضوری با اسکناس دارند که نباید اقتصاد به سطحی پایین‌تر از این حداقل برسد. توجه به این مورد به‌خصوص برای کشور ما که وارد دوره‌ای شده است که ریسک جنگ و حملات سایبری به شکل فزاینده‌ای بالا رفته، بسیار ضروری است. اگر مردم به اندازه کافی اسکناس برای انجام معاملات خود داشته باشند، در پی وقوع این حملات، سیاستگذار دغدغه کمتری نسبت به اختلال در معاش مردم خواهد داشت. دسترسی همگانی: اسکناس تنها ابزار معامله‌ای است که می‌تواند دردسترس همگان قرار بگیرد. این امر به‌خصوص برای اقشار آسیب‌پذیر پر اهمیت است؛ زیرا کمتر امکان داشتن حساب یا دسترسی همیشگی به اینترنت دارند. حفظ حریم خصوصی: اسکناس حریم خصوصی افراد را حفظ می‌کند. بسیاری از مردم تمایلی ندارند برای دولت، به‌خصوص دولت‌های غیردموکراتیک، زندگی خوانایی داشته باشند. اسکناس این حریم را برای افراد تضمین می‌کند. اعتماد به نظام پولی: وجود پول کاغذی موجب می‌شود تا این اطمینان وجود داشته باشد که مردم همواره بتوانند بخشی از دارایی خود را خارج از شبکه بانکی و به‌صورت پول نگهداری کنند. هرچند وجود تورم باعث می‌شود تا این دوره‌های نگهداری برای ایرانیان کوتاه باشد، اما وجود این امکان یعنی سیاستگذار به حریم خصوصی افراد احترام گذارده است، یعنی این سیگنال را داده است که ضرورتی نمی‌بیند تمام سرمایه مردم زیر دست خودش و شبکه بانکی باشد؛ امری که بر اعتبار بانک مرکزی می‌افزاید. این مورد را مقایسه کنید با وضعیتی که افراد از این امکان محروم هستند و باید سرمایه خود را برای انجام نیازهای روزانه وارد شبکه بانکی کنند. بگذریم از اینکه در مقاطعی امکان برداشت نیز منتفی می‌شود. گویی عمدی وجود دارد که مردم برای گذران زندگی عادی خود، باید یک ریالشان را هم به دولت نشان دهند. آیا دیگر اعتماد متقابلی باقی می‌ماند؟ با توجه به موارد فوق و به‌خصوص ریسک‌های ناشی از جنگ و حملات سایبری و همچنین بازگشت اعتماد به شبکه بانکی، نیاز است تا هر چه سریع‌تر اسکناس‌های درشت برای انجام معاملات در دسترس عموم قرار گیرد و معاملات با پول کاغذی حداقل به سطح متوسط جهانی برسد؛ امری که با توجه به معیار‌های جهانی و نرخ ارز، دسترسی به اسکناس درشت حداقل تا سطح ۱۰۰‌میلیون ریال را برای امروز ضروری می‌کند. ۲. روزنامه اطلاعات تیتر: نیاز حکمرانی اقتصادی به ارتباطات عمومی نویسنده: فرشاد پرویزیان حکمرانی اقتصادی پر از مدل‌های پیچیده و قوانین و ضوابطی است که رفتار بازارها را تبیین، ساماندهی و پایش می‌کند. با این‌حال بسیاری از سیاست‌ها و اهداف اجرایی در این حوزه هنوز برای عموم مردم ناشناخته و مبهم است. سئوال اینجاست که اگر این مدل‌ها و ضوابط واقعاً برای فهم چارچوب اقتصاد و ساماندهی بازارها طراحی شده‌اند، چرا تا این اندازه از زبان زندگی روزمره مردم و فعالان اقتصادی فاصله گرفته‌اند؟ قیمت‌ها، نرخ ارز، شاخص تورم و رفتار بازارهای مالی در پیوندی دائمی با یکدیگرند و اثر هر متغیر در کل سیستم پخش می‌شود. در چنین ساختاری، هیچ پدیده‌ای مستقل از دیگری نیست؛ با این حال، در روایت‌های عمومی گاهی این پیوستگی نادیده گرفته می‌شود و تحلیل‌ها به اجزای جدا از هم تقلیل می‌یابد. باید برای عموم مردم تشریح‌کرد که اثر نوسان هریک از متغیرهای اقتصادی در محیط پیرامون و ایجاد تغییر در سایر شاخص ها چیست. بازارها همیشه در وضعیت آرام و قابل پیش‌بینی قرار ندارند. دوره‌هایی از ثبات نسبی وجود دارد، اما اقتصاد به‌طور طبیعی وارد فازهای نوسانی نیز می‌شود؛ جایی که قیمت‌ها با شدت بالا و پایین می‌شوند و رفتار بازار غیرخطی و پیچیده به‌نظر می‌رسد. این تغییر حالت‌ها استثنا نیستند، بلکه بخشی از ماهیت اقتصادند. اقتصاد همچنین در یک وضعیت ثابت حرکت نمی‌کند. گاه در دوره رونق قرار دارد، گاه در رکود، و گاه در وضعیتی میان این دو. همین جابه‌جایی‌های مداوم باعث می‌شود رفتار اقتصاد در زمان‌های مختلف یکسان نباشد و پیش‌بینی‌پذیری آن محدود شود. وقتی این تصویر را با نااطمینانی‌های بیرونی، از جمله تحولات سیاسی و تحریم‌ها ترکیب کنیم، پیچیدگی اقتصاد دوچندان می‌شودو نگرانی عامه مردم و فعالان بازارها از تغییرات بازارها افزایش خواهد یافت.به همین دلیل حکمرانی اقتصادی باید به زبانی عامه فهم و ساده توضیح دهد که هدف از اجرای یک سیاست در حوزه ای خاص چیست و مردم باید منتظر چه تغییراتی در سایر بازارها باشند. اگر همه این مفاهیم و سیاست‌های اقتصادی را از زبان تخصصی خارج کنیم، یک تصویر ساده‌تر باقی می‌ماند که نشان می‌دهد، اقتصاد شبیه هواست؛ گاهی آرام و قابل پیش‌بینی، گاهی طوفانی و پرنوسان، و هرگز برای مدت طولانی در یک وضعیت ثابت نمی‌ماند. اگر مدل‌های حمکرانی اقتصادی فقط در کلاسهای دانشگاهی و اتاق مدیران اجرایی قابل فهم باشد، فاصله آن با زندگی واقعی مردم بیشتر می‌شود. و ضریب مشارکت و همراهی بازیگران اصلی با سیاست کاهش می‌یابد. اگر امروز سیاست‌گذاری اقتصادی و پولی کشور، به جای ایجاد ثبات در بازارها به سمت تولید نگرانی و نااطمینانی در مردم و فعالان اقتصادی حرکت می کند، ناشی از همین ابهام در مفاهیم و عدم شفافیت اهداف اجرایی است. ضعف اعتماد ملی به تصمیمات حکمرانی اقتصادی و اضطراب آنها از اجرای اصلاحات پولی، مالی، بانکی، بیمه‌ای و مالیاتی تماماً مرهون همین فاصله ارتباطی سیاست‌گذاران با بدنه عمومی جامعه است. وقتی سیاست پولی شفاف نباشد، وقتی پیام‌ها متناقض باشند، و وقتی انتظارات تورمی مدیریت نشود، نتیجه‌اش را مردم در قیمت روزانه کالاها می‌بینند، نه در گزارش‌های رسمی! بلوغ واقعی حکمرانی اقتصاد زمانی است که هم زبانش برای مردم قابل فهم باشد، و هم نتایج سیاست‌گذاری و شیوه اجرای آنها برای عامه جامعه قابل پیش‌بینی شود. دستیابی به چنین فضایی مستلزم تقویت ارتباطات حکمرانی اقتصادی با عموم مردم است. ۳. روزنامه آرمان ملی تیتر: قطر و آزادسازی دارایی‌های ایران نویسنده: علی‌اصغر زرگر پس از امضای تفاهمنامه میان ایران و آمریکا که به صورت الکترونیکی انجام شد و مذاکراتی که چند روز پس از آن در سوئیس برگزار گردید بنا بود که یک چهارچوب مشخصی هم برای مذاکرات فنی پس از آن و اجرای بعضی از شروطی که مبنای مذاکرات بعدی قرار گیرد تعیین گردد. البته طرفین هم از چگونگی انجام مذاکرات شکایتی نداشتند بجز تهدیداتی که ترامپ معولا برای پیشبرد مذاکرات و ترساندن طرف ایرانی انجام می‌دهد وقفه‌ای ایجاد شد؛ اما در پس از چند روز این مذاکرات انجام شد و هیأت‌ها به کشور خود بازگشتند از طرفی بنا بود این مذاکرات حداقل توسط نمایندگان طرفین یا مذاکره فنی ادامه پیدا کند منتها با توجه به راه‌های گریزی که آمریکایی‌ها برای تخریب حاکمیت ایران در تنگه هرمز شروع کردند و بعد ایران هم با زدن یکی دو کشتی که از مسیر‌های رفته بودند که ایران آنها را قدغن کرده بود موجب شد که طرفین مقداری با هم درگیر و تبادل آتش کنند و موجب وقفه در مذاکرات شوند. البته این تنها علت وقفه هم نبود بلکه آنچه که در لبنان هم می‌گذره باعث شد که این وقفه ایجاد شود، چون بند اول تفاهمنامه‌ای که بین طرفین امضا شد این بود که جنگ در تمامی جبهه‌ها که شامل حاکمیت لبنان و احترام به تمامیت ارضی لبنان هم می‌شود انجام شود. در حالی که اسرائیلی‌ها این کار رو انجام ندادند و با توافق آمریکا به پیشروی در بعضی از قسمت‌های جنوب لبنان و حمله به برخی مناطق جنوب لبنان پرداختند. اکنون نیز شاید ورود سربازان آمریکایی به لبنان موجب شده تا بند اول آنطور که باید و شاید اجرا تشود و طرفین یکدیگر را به نقض آتش بس و ایجاد خصومت متهم کنند. ولی در عین حال یک سری شروط دیگری وجود دارد که علاوه بر شرط اول یا به عبارت بهتر مستقل از شرط اول باید به اجرا در بیاید. یعنی هم شرط اول و هم بند پنجم و بند‌های دیگر که به مسائل مالی و رهاسازی منابع مالی ایران که در کشور‌های دیگر بلوکه شده مربوط می‌شود. مقرر بوده که ۱۲ میلیارد دلار از این منابع بلوکه شده ایران در کشور‌های مختلف آزاد شود بعد ۱۲ میلیارد دیگر هم در طول مذاکرات ۶۰ روز آزادشود. البته این ۱۲ میلیارد اولی جز شروط اولیه است. یعنی این شرط با شرط بند نخست اجرایی شود تا زمانی که مذاکرات در رابطه با سایر مسائل هسته‌ای و ... انجام و به سر انجامی برسد. از سویی مذاکراتی که در قطر بنا بود انجام شود با توجه به گفته‌های منابع ایرانی در رابطه با آزادسازی منابع پولی ایران است. یعنی ۱۲ میلیارد که ۶ میلیارد آن در در قطر و بقیه کشور‌ها مثل عراق و جا‌های دیگر است که آزاد‌سازی آن از شرایط اولیه است تا اینکه طرفین طی ۶۰ روز بتوانند طرفین با هم مذاکره کنند. اگر این منابع آزاد شود می‌تواند گشایشی در خرید‌های کالا‌های اساسی و تقویت پول ملی و... ایجاد کند. ۴. روزنامه شرق تیتر: جنگاوران ویدئویی نویسنده: سیدمصطفی هاشمی‌طبا در فاصله اعلام آتش‌بس در تجاوز نیروهای آمریکایی-صهیونی به کشورمان و تفاهم‌نامه پایان جنگ در نشستی از مدیران کشور، یکی از مدیران سابق که همفکری نزدیکی با به‌اصطلاح تندروها و جنگ‌آوران خیالی دارد، مدت طولانی راجع به بازسازی تأسیسات تخریب‌شده در تجاوز و چگونگی تأمین سرمایه برای این امر صحبت می‌کرد. علی‌رغم نظرات دوستانش که می‌گویند جنگ را باید ادامه داد و هزینه کرد (بدون محدودیت و بدون محاسبه هزینه-منفعت) و سیلی اول را باید به آمریکا بزنیم و هر‌که سیلی اول را بزند برنده است، از نظر ایشان به‌اصطلاح نه خانی آمده و نه خانی رفته است. نه جنگی بوده و نه جنگ مجددی در راه است و می‌توانیم با خیالی راحت به بازسازی بپردازیم و فقط مشکل کشور تأمین هزینه‌های بازسازی است. همین دوست عزیز همواره تأکید دارد هیچ‌گونه کمبودی در زندگی مردم نباید ایجاد شود، همچنان‌ که دوستان به‌اصطلاح تندرو و جنگ‌آوران خیالی ایشان دائم به دولت ایراد وارد می‌کنند که در فکر تأمین نیازهای مردم نیست. گویی جنگ مانند بازی‌های جنگی ویدئویی است که راحت روی مبل نشسته و میوه و چای و قهوه در کنارشان است و دائم در جنگ پیش‌رو می‌جنگند و تلفات می‌گیرند و هیچ مشکلی هم برای میوه و چای و قهوه و بدنشان پیش نمی‌آید. البته اینکه ما در چه حد و در چه موارد می‌باید به بازسازی بپردازیم امری است که با توجه به شرایط روز و آنچه در پیش است، تعیین اولویت کنیم، اما اینکه بر بازسازی همه‌جانبه در کنار شعار پیش‌گامی در جنگ و سیلی‌زدن به دشمن به‌ عنوان شروع پیروزی یاد کنیم و سپس انتظار داشته باشیم که هیچ صدمه‌ای به آب، برق، گاز، نان، امکانات حمل‌ونقل و سایر موارد وارد نشود و در همان حال از دولتیان انتظار کاهش تورم، ارزانی و رفاه داشته باشیم، امری ناممکن و تخیلی است و اینک این نوع تخیل در لباس اسلام‌خواهی، تأسی به امام حسین علیه‌السلام، دلسوزی مردم و شعار چهارمین قدرت جهان‌بودن خود را نشان می‌دهد. تردیدی نیست که ملت ما و آسیب‌دیدگان از استکبار باید مقاومت را سرلوحه کار قرار دهند، چنانچه با مقاومت جانانه ملت ایران آمریکا تفاهم‌نامه‌ای را امضا کرد که در تاریخ آمریکا و نیز در تاریخ کشورمان از لحاظ یک‌سویه‌بودن به نفع ایران سابقه ندارد و همین امر موجب سخره و بی‌اعتبارشدن ترامپ، رئیس‌جمهور فعلی ایالات متحده نزد آمریکایی‌ها شده است. هرچند ممکن است در عمل چندان به کار نیاید و همان‌گونه که رهبر شهیدمان به محور مقاومت در مقابل آمریکا و صهیونیسم اعتقاد داشتند، اما موضوع مقاومت است و نه هر اقدام نسنجیده و اگر درست نگاه کنیم، آنچه را برای کشور ضروری می‌دانستند موضوع بازدارندگی بود و این از حکمت ایشان بود که با سنجش نیروها به برگزیدگی اولویت می‌پرداختند، اما بازدارندگی و مقاومت کجا و پیش‌قدم‌شدن و سیلی‌زدن با یک استدلال دعواهای کوچه و بازاری کجا؟ امروز جنگ یک امر ترکیبی است؛ یعنی جنگ فقط با جنگ‌افزار نظامی صورت نمی‌گیرد. صورت اقتصادی جنگ تحریم و محاصره از سوی دشمن و اسراف و تبذیر و بی‌قانونی در اقتصاد و رانت‌خواری داخلی است که سال‌ها از یک‌ سو بر ما تحمیل شده و از سوی دیگر خنجر را خود بر خویشتن وارد کرده‌ایم. صورت فرهنگی جنگ آن تهاجم فرهنگی و رواج فرهنگ ابتذال توسط دشمن از طریق رواج الگوهای خود در گذشته و اینک به صورت قوی‌تر و ممتازتر رواج الگوهایی که حتی جامعه آنها از آن نفرت دارد از طریق ماهواره و فضای مجازی برای کشورهایی شبیه ما از سوی آنان و هم‌زمان بی‌توجهی به مسائل تربیتی، عدم به‌کارگیری زبان ارتباطی با مردم، استعلای داخلی و تقویت ظواهر و مناسک دینی به‌جای فرهنگ و معارف دینی. حال این جنگجویان ویدئویی بگویند اولا چقدر هزینه می‌خواهند از جیب مردم بدهند و تا کی و کجا ادامه دهند و خودشان تاکنون چقدر هزینه داده‌اند؟ ثانیا اینان تداوم جنگ با استکبار را می‌گویند در حالی که یا خدمت نظام وظیفه نکرده‌اند ‌یا یک شب در کنار یک لانچر موشک نبوده‌اند، در مقام یک استراتژیست نظامی برای مردم سخنرانی می‌کنند و اصلا تبعات جنگ و محرومیت‌های ممکنی را که از جهت جنگ باید مردم تقبل کنند و به وضع داخلی کشور در همه ساحت‌ها که در اثر جنگ فرسوده‌تر و تورم بیشتر می‌شود، هیچ اشاره‌ای نمی‌کنند. آری، در مقابل صهیونیست‌های آدم‌خوار و کودک‌کش (که هنوز ابعاد کثیف وجودی‌شان و آموزه‌های ضدانسانی و کثیف تورات جعلی و تلمودهای خاخام‌نویس برای مردم و حتی برای مسئولان روشن نشده) و جماعت یانکی‌هایی که به‌جای یک نفر نظامی، ۲۰۰ غیرنظامی و زن و کودک را می‌کشند (اشاره به واقعه پرل هاربر و بمباران اتمی هیروشیما و ناگازاکی) باید ایستاد و البته ایستادگی فقط در مقابله نظامی نابرابر و صرفا شهادت خلاصه نمی‌شود. هر‌چه بیشتر تجهیز داخلی و اصلاح داخلی و فرهنگ استقامت و پایداری عملی و عدم اسراف و مصرف در حداقل ممکن و آبادانی هر‌چه بیشتر در کشور صورت گیرد به همان میزان نیروی نظامی کشور که باید دستشان را صمیمانه فشرد و بر شجاعت آنان غبطه خورد قوی‌تر و نیرومندتر می‌شود. جنگاوران ویدئویی یا عامل دشمن هستند‌ یا ندانسته و با خیال موهوم آب به آسیاب دشمن می‌ریزند، همچنان‌ که در دو دهه گذشته رژیم کودک‌کش از تدابیر سوء آنها سود بسیار برده است. ۵. روزنامه اعتماد تیتر: بازتعریف موازنه در سایه تردیدهای تاریخی نویسنده: عارف دهقاندار جنگ چهل‌روزه اخیر میان ایران، ایالات متحده و رژیم صهیونیستی را نمی‌توان صرفا یک تقابل نظامی کوتاه‌مدت یا یک بحران مقطعی دانست؛ این جنگ در واقع چندین لایه متراکم از تاریخ، ژئوپلیتیک، امنیت، اقتصاد و حقوق را هم‌زمان فعال کرد و بار دیگر نشان داد که رابطه تهران و واشنگتن نه با یک حادثه آغاز می‌شود و نه با یک آتش‌بس ساده پایان می‌پذیرد. آنچه در این دوره رخ داد، بیشتر از آنکه یک نقطه پایان باشد، به آغاز مرحله‌ای تازه در مناسبات دو طرف شباهت دارد؛ مرحله‌ای که در آن، هم میدان و هم متن، هر دو تعیین‌کننده‌اند. واقعیت این است که بسیاری از جنگ‌ها در نهایت به نوعی بازگشت به متن منجر می‌شوند: توافق، تفاهم‌نامه، سازوکار کنترل بحران یا چارچوبی حداقلی برای جلوگیری از تکرار درگیری. از همین رو، پرسش اصلی دیگر این نیست که مذاکره ذاتا مطلوب است یا نامطلوب، یا اینکه توافق لزوما نشانه پیروزی است یا عقب‌نشینی؛ مساله مهم‌تر این است که اگر قرار باشد پس از این سطح از تقابل، توافقی میان ایران و امریکا شکل بگیرد، آن توافق دقیقا چه کیفیتی خواهد داشت، چگونه اجرا خواهد شد، چه چیزی را محدود می‌کند، چه چیزی را آزاد می‌سازد و نسبت آن با منافع ملی ایران چگونه تعریف می‌شود. در شرایطی که جنگ اخیر نه تنها شکاف‌های قدیمی را از بین نبرده، بلکه در برخی حوزه‌ها بر شدت آنها افزوده است، هر نوع توافق احتمالی باید نه به عنوان یک رخداد دیپلماتیک صرف، بلکه به عنوان بخشی از بازآرایی موازنه قدرت در منطقه و حتی در سطح بین‌المللی فهم شود. به همین دلیل، فهم جنگ اخیر بدون توجه هم‌زمان به میدان نبرد، محاسبات راهبردی، تجربه‌های تاریخی و سازوکارهای حقوقی توافق، فهمی ناقص و حتی گمراه‌کننده خواهد بود. در این میان، یکی از مهم‌ترین نکاتی که در تحلیل تحولات اخیر باید مورد توجه قرار گیرد، تفاوت میان «شکست در اهداف حداکثری» و «موفقیت در مهار راهبردی» است. در واشنگتن، بخشی از ارزیابی‌ها بر این اساس شکل گرفته که چون اهدافی مانند سرنگونی جمهوری اسلامی محقق نشده، پس جنگ را باید ناکام دانست. اما از منظری دیگر، اگر معیار را نه تغییر حکومت، بلکه تضعیف قدرت منطقه‌ای، فرسایش توان بازدارنده و محدودسازی افق مانور ایران قرار دهیم، تصویر متفاوت می‌شود. زنجیره تنش‌هایی که از اکتبر ۲۰۲۳ و عملیات توفان‌الاقصی آغاز شد و در غزه، لبنان، دریای سرخ، عراق، خلیج فارس و سپس در جنگ تحمیلی علیه ایران امتداد یافت، در واقع یک منازعه ممتد بود که نهایتا به این جمع‌بندی در واشنگتن و تل‌آویو انجامید که الگوی «مدیریت تنش» دیگر کافی نیست و باید به ضربه مستقیم به توان نظامی و هسته‌ای ایران اندیشید. پس از جنگ دوازده‌روزه و ناکامی تلاش‌های دیپلماتیک بعدی برای مهار غنی‌سازی، امریکا و اسراییل به این نتیجه رسیدند که ایران نه قصد چشم‌پوشی از برنامه هسته‌ای خود را دارد و نه می‌خواهد از مولفه‌های اصلی نفوذ منطقه‌ای‌اش عقب بنشیند. از این رو، آغاز جنگ رمضان نه یک واکنش دفعی، بلکه یک اقدام محاسبه‌شده برای ضربه زدن در زمانی بود که ایران، هم از جنگ قبلی آسیب دیده بود و هم به سبب بحران‌های داخلی و حوادث دی‌ماه در موقعیتی متفاوت قرار داشت. با این حال، اشکال اصلی این استراتژی در زمان‌بندی آن نبود، بلکه در بلندپروازی بیش از حد و تصور رسیدن به نوعی پیروزی بود؛ تصوری که نه با واقعیت پیچیده ایران سازگار بود و نه با تجربیات تاریخی و ساختارهای مقاوم منطقه‌ای.تاب‌آوری ایران در این جنگ نشان داد که تغییر حکومت و حتی تضعیف آن با حمله خارجی، به خیال‌پردازی می‌ماند تا واقع بینی. از منظر میدانی و سخت‌افزاری، تردیدی نیست که ایران در این دور از تقابل آسیب‌های قابل توجهی دیده است. گزارش‌های رسمی امریکایی از انهدام بیش از ۱۵۰۰ هدف پدافندی و ۱۲۵۰ انبار پهپاد و موشک حکایت دارد و هم‌زمان، گروه‌های محور مقاومت که طی دو دهه گذشته یکی از مهم‌ترین ابزارهای اعمال نفوذ منطقه‌ای تهران بود، به شکل محسوسی فرسوده و محدود شده است. حزب‌الله، که زمانی اصلی‌ترین بازوی بازدارندگی منطقه‌ای ایران تلقی می‌شد، در موقعیتی قرار گرفته که فشارها در فضای داخلی لبنان بر آن افزایش یافته است؛ در عراق نیز جریان‌های نزدیک به ایران ناچار به تعدیل و نوعی همگرایی صوری با ساختار رسمی شده‌اند؛ در سوریه، سقوط دولت بشار اسد عملا یکی از ستون‌های سنتی پیوند منطقه‌ای تهران را از میان برده است. از این منظر، می‌توان گفت جنگ اخیر در امتداد یک فرآیند سه‌ساله، عمق استراتژیک ایران را تا حدی فشرده کرده است. با این حال، مساله به همین‌جا ختم نمی‌شود، زیرا ایران همچنان برخی اهرم‌های استراتژیک و موثر را حفظ کرده است؛ مهم‌ترینِ آنها تنگه هرمز است. بسته شدن یا مدیریت هوشمند در این گذرگاه برای بازار جهانی انرژی دردناک بود و ایران توانست از این طریق معادلات جنگ را تغییر دهد. اما بازگشت به متن، برای ایران، فقط یک مساله فنی یا دیپلماتیک نیست؛ این بازگشت زیر سایه حافظه‌ای سنگین و تاریخی صورت می‌گیرد. در ذهن تصمیم‌گیر ایرانی امریکا در بزنگاه‌های حساس، قابل اعتماد نیست. این بدبینی برای تهران یک واکنش احساسی یا صرفا تبلیغاتی نیست، بلکه محصول انباشت تجربه تاریخی است. جنگ چهل‌روزه که در میانه مذاکره آغاز شد نیز این بدبینی را به مراتب شدید‌تر کرده است . در نتیجه، هر توافق احتمالی اگر فقط متکی بر زبان نرم دیپلماتیک و وعده‌های کلی باشد، از همان ابتدا شکننده خواهد بود. توافق میان ایران و امریکا بیش از هر چیز نیازمند طراحی سازوکارهایی برای کنترل بدعهدی امریکایی‌هااست؛ یعنی ترتیباتی که هم‌زمانی تعهدات، راستی‌آزمایی واقعی، امکان واکنش متقابل و پرهزینه شدن نقض یک‌جانبه را تضمین کند. تجربه‌های پیشین نیز نشان داده‌اند که برای ایران، بهترین الگو نه توافق یک‌باره و کلان با امتیازدهی مقدماتی، بلکه مدل پلکانی و «اقدام در برابر اقدام» است؛ مدلی که در آن هر گام از سوی یک طرف، مشروط به اجرای گام طرف مقابل باشد و نه جلوتر و نه عقب‌تر حرکت صورت گیرد. در فقدان چنین منطقی، هر متن دیپلماتیک حتی اگر از نظر زبانی دقیق باشد؛در عمل به آتش‌بسی موقت تقلیل خواهد یافت. تجربه تلخ برجام به روشنی نشان داد که توافق با امریکا به دلیل عدم تقارن تعهدات و آسیب‌پذیری شدید در برابر تغییر سیاست‌های واشنگتن، تنها در صورتی برای ایران معنادار خواهد بود که فراتر از متون دیپلماتیک، متکی بر ضمانت‌های اجرایی سخت‌گیرانه، هم‌زمانی گام‌ها، راستی‌آزمایی مستقل و مکانیسم‌های پرهزینه کردنِ بدعهدی باشد؛ در غیر این صورت، توافق به دامی برای پرداخت امتیازات «نقد و دقیق» در برابر دریافت امتیازات «نسیه و مبهم» تبدیل می‌شود. در بُعد اقتصادی، توافق تنها «فرصت تنفس» است و نه «درمان ساختاری»؛ بنابراین کارآمدی آن در گروی اصلاحات داخلی است و نباید صرفا به مسکنی برای مصرف زودگذر تبدیل شود. هم‌زمان در ساحت امنیتی، هنر یک توافق مطلوب در کاهش تنش بدون فروریختن «معماری بقا»ی ایران است؛ یعنی نباید بازدارندگی موشکی، پهپادی و نفوذ منطقه‌ای را که ستون‌های اصلی امنیت ملی هستند، به بهای گشایش اقتصادی حراج کرد یا به واشنگتن اجازه داد با بهره‌گیری از ابهام‌های حقوقی، امنیت را درگیر چانه‌زنی‌های بی‌انتها کند؛ در نهایت، توافقی که نتواند انتفاع واقعی اقتصادی را تضمین و هم‌زمان ستون‌های بازدارندگی را حفظ کند، فراتر از یک آتش‌بس موقت نخواهد بود و عملا تکرار تجربه‌های ناکام پیشین است. تحولات روزهای اخیر در دوحه نیز دقیقا در همین چارچوب قابل فهم است. دونالد ترامپ از برگزاری نشست با ایران در قطر سخن گفته، اما تهران هرگونه مذاکره سیاسی مستقیم را رد کرده و اعلام کرده که تنها یک هیات کارشناسی برای پیگیری اجرای تفاهم‌نامه و آزادسازی دارایی‌های مسدودشده ایران به دوحه اعزام می‌شود. همین دوگانگی، به‌خوبی وضعیت فعلی را نشان می‌دهد: طرفین هنوز در مرحله‌ای نیستند که بتوان از آغاز یک روند سیاسی جدید سخن گفت؛ آنچه جریان دارد، بیشتر نوعی مدیریت بحران و جلوگیری از فروپاشی کامل تفاهم‌نامه است. مقامات قطری تصریح کرده‌اند که هیچ دیدار مستقیمی میان مقام‌های امریکایی و هیات ایرانی صورت نخواهد گرفت و نقش دوحه فعلا به میانجی‌گری غیرمستقیم محدود است.این مساله نشان از پیچیدگی معادلات به خصوص در میدان دارد و تحولات میدانی به خصوص در لبنان نشان می‌دهد که این توافق در همان ابتدا با چالش‌های فراوانی مواجه است. جمع‌بندی این است که توافق احتمالی، نه باید با خوش‌بینی ساده‌دلانه فهم شود و نه با بدبینی مطلق کنار گذاشته شود. معیار قضاوت، باید منافع ملی، توازن تعهدات، تضمین اجرا، انتفاع واقعی اقتصادی، حفظ بازدارندگی و پرهزینه شدن بدعهدی باشد. اگر چنین اصولی رعایت شود، توافق می‌تواند به ابزاری برای کاهش فشار و بازتنظیم موقعیت ایران البته به شکل موقت بدل شود؛ اما اگر متن، از اجرا و ضمانت خالی بماند، نتیجه چیزی جز تعلیق موقت بحران و بازتولید آن در شکلی تازه نخواهد بود. چیزی که به وفور توسط ایران تجربه شده است. ۶. روزنامه جوان تیتر: برای آسیا ۲ سهمیه هم زیاد است! نویسنده: فریدون حسن سه‌شنبه شب آنها که بازی نروژ و ساحل عاج را تماشا کردند به‌وضوح متوجه تفاوت سطح فوتبال آسیا با فوتبال رو به پیشرفت اروپا و آفریقا شدند. توجه داشته باشید که ما از تیم‌های بزرگ و پرستاره فوتبال جهان حرف نمی‌زنیم، هم نروژ و هم ساحل عاج جزو تیم‌های رده دوم قاره‌های خود محسوب می‌شوند، اما فوتبالی که به جهان ارائه دادند یک فوتبال سطح بالا، با سرعت، پر از تکنیک و تاکتیک و صدالبته تماشاگر پسند بود. فوتبالی که بیراه نیست اگرعنوان کنیم تماشاگران تلویزیونی را پای گیرنده‌ها میخکوب کرد و حاضران در ورزشگاه را تا بالاترین سطح هیجان برد. در همین جام ما شاهد حضور تیم‌های آسیایی بودیم، تیم‌هایی که با خرج و مخارج بالا و با ادعای زیاد راهی جام جهانی شدند، اما با ارائه فوتبالی در سطح بسیار پایین تنها مایه سرافکندگی قاره کهن شدند. تیم‌هایی مانند قطر و عربستان، اردن و عراق که تقریباً هیچ حرفی برای گفتن نداشتند. تیمی مانند ازبکستان که فوتبالی در حد محلات ارائه کرد یا کره جنوبی که با وجود پیشرفت در سال‌های اخیر در این جام تحقیر شد. ایران هم با وجود اینکه می‌توانست رؤیای دیرین خود را تحقق ببخشد به‌عنوان تیم بدون شکست حذف شد، یعنی دستاورد فوتبالی به دست نیاورد. ۵۷ گل خورده حاصل حضور ۹ تیم از آسیا در مرحله گروهی جام جهانی بود که به حذف هفت تیم منجر شد، در حالی که تیم‌های رده دوم آفریقا و اروپا با نمایش‌های خیره‌کننده همه را متعجب کردند. در جمع آسیایی‌ها ژاپن و استرالیا صعود کردند که اولی هرچند رو به جلو حرکت می‌کند و سودای بزرگی در جهان فوتبال دارد، اما مقابل برزیل تقریباً حرفی برای گفتن نداشت و خیلی زود با جام خداحافظی کرد تا آسیا نشان دهد چقدر با سطح فوتبال جهان فاصله دارد. ژاپنی‌ها سال‌هاست ادعا دارند که می‌خواهند قهرمان جهان شوند، اما فقط یک تلنگر برزیل کافی بود تا حباب رؤیا‌های آنها هم مثل عربستان و قطر بترکد. حالا فقط یک استرالیا مانده، هرچند هنوز هم خیلی‌ها این تیم را آسیایی فرض نمی‌کنند، اما به هرحال جزو سهمیه‌های قاره کهن است و باید دید فردا شب می‌تواند از پس مصر بربیاید یا اینکه باید به خانه برگردد. استرالیا ببرد یا حذف شود در اصل ماجرا تفاوتی ایجاد نمی‌کند. جام جهانی ۲۰۲۶ آیینه تمام نمای تفاوت سطح فوتبال آسیا با سایر قاره‌ها بود. این جام به‌وضوح نشان داد که تیم‌های آسیایی بر خلاف سیاست‌های غلط فیفا در افزایش تیم‌های حاضر در جام که البته تنها برای درآمد زایی بیشتر است، نه تنها کمکی به بالا رفتن سطح جام نمی‌کنند، بلکه با ارائه فوتبال سطح پایین به بزرگ‌ترین رویداد فوتبال جهان ضربه هم می‌زنند. اگر منصف باشیم با توجه به سطح فوتبالی که از تیم‌های آسیایی در جام جهانی ۲۰۲۶ دیدیم، حتی دو سهمیه هم برای قاره آسیا در جام جهانی اضافه است. اصلاً امروز خیلی راحت می‌توان پرسید که آسیا را با فوتبال چکار؟ ماتئوس کنیا بازیکن تیم ملی برزیل خطاب به ژاپنی‌ها بعد از ادعای بزرگی آنها گفته بود: «حد خودتان را بدانید.» این جمله به ژاپنی‌ها برخورد، به ما هم به عنوان آسیایی برخورد. حتی بزرگان فوتبال برزیل هم از آن استقبال نکردند، اما وقتی کلاه خودمان را قاضی کنیم و نتایج و سطح بازی‌های تیم‌های آسیا را کنار هم بچینیم، متوجه می‌شویم که بازیکن برزیل بیراه هم نگفته، حد آسیا جام جهانی نیست وقتی تیم‌های پرانگیزه‌ای، چون ساحل عاج و نروژ وجود دارند. آسیایی‌ها فقط جای آنها را تنگ می‌کنند و لذت فوتبال را از بین می‌برند. فوتبال آسیا سال‌هاست که ادعای پیشرفت و حرکت رو به جلو دارد. سال‌هاست که پول خرج می‌کند، اما جام جهانی ۲۰۲۶ نشان داد که آسیا حتی با وجود تیم‌هایی، چون ژاپن هیچ حرفی برای گفتن در فوتبال جهان ندارد. آسیا فرسنگ‌ها با فوتبال روز جهان فاصله دارد و همه چیزی که در آن می‌بینیم جز ادعا و پول خرج کردن بیهوده نیست. شاید وقت آن رسیده که فوتبال جهان فکری به حال فوتبال آسیا کند، فوتبالی که ظاهراً هیچ پیشرفتی نمی‌توان برای آن متصور بود. ۷. روزنامه تعادل تیتر: نگاه رهبر شهید انقلاب به معیشت مردم و اقتصاد نویسنده: ایرج ندیمی معیشت مردم و عدالت اجتماعی از مهم‌‌ترین محورهای فکری رهبر شهید انقلاب بود؛ رویکردی که در آن، اقتصاد نه صرفاً یک مساله فنی بلکه عرصه‌ای برای تحقق عدالت، مبارزه با فساد و میدان نقش‌آفرینی مردم به‌ویژه نسل جوان تلقی می‌شد. بررسی دیدگاه‌ها و رفتارهای عملی ایشان نشان می‌دهد که اقتصاد مردمی، تقویت بخش خصوصی و تعاونی، حمایت از اقشار آسیب‌پذیر و کاهش وابستگی به نفت، از ارکان اصلی این نگاه بوده است. در نگاه رهبر شهید انقلاب، مبارزه با فساد اقتصادی پیش از هر چیز باید از سطح رفتار و سبک زندگی مسوولان آغاز می‌شد. از همین رو، ایشان در زندگی فردی و خانوادگی خود تلاش داشتند الگویی از ساده‌زیستی و پرهیز از فعالیت‌های اقتصادی شخصی ارایه دهند. این رویکرد، حامل پیامی روشن برای جامعه و مدیران کشور بود؛ اینکه سخن گفتن از مبارزه با فساد زمانی برای مردم باورپذیر می‌شود که مسوولان خود در عمل از هرگونه تعارض منافع و بهره‌برداری اقتصادی دوری کنند. به همین دلیل، نه خود ایشان و نه اعضای خانواده‌شان در فعالیت‌های اقتصادی حضور نداشتند و سبک زندگی ساده ایشان به عنوان نشانه‌‌ای از همین رویکرد تلقی می‌شد. یکی از مهم‌‌ترین پایه‌های نگاه اقتصادی رهبر شهید انقلاب، توجه به نقش مردم در اقتصاد و تقویت بخش خصوصی بود. از آغاز انقلاب، ایشان بر این باور بودند که اقتصاد کشور نباید صرفاً بر محور دولت اداره شود، بلکه باید فرصت‌های بیشتری برای فعالیت‌های اقتصادی مردم و بازار فراهم گردد. در این چارچوب، بخش خصوصی به عنوان موتور محرک اقتصاد و یکی از عوامل اصلی پویایی تولید و اشتغال مورد توجه قرار داشت. این نگاه در مقاطعی با برخی دیدگاه‌های متمایل به اقتصاد دولتی و گرایش‌های سوسیالیستی در ساختار تصمیم‌گیری کشور تفاوت داشت، اما ایشان بر ضرورت افزایش نقش مردم در اقتصاد تأکید می‌کردند. در کنار بخش خصوصی، اقتصاد تعاونی نیز جایگاه ویژه‌ای در منظومه فکری ایشان داشت. تعاونی‌ها از نگاه رهبر شهید انقلاب، نمادی از مشارکت جمعی در اقتصاد و ابزاری برای گسترش عدالت اقتصادی محسوب می‌شدند. حمایت‌های ایشان از نهادها و ساختارهای مرتبط با بخش تعاون، از جمله اتاق تعاون و وزارت تعاون، نشان می‌دهد که فعالیت‌های اقتصادی جمعی و مشارکتی می‌تواند زمینه توزیع عادلانه‌تر فرصت‌ها و منابع را در جامعه فراهم کند. محور مهم دیگر در نگاه اقتصادی ایشان، تکیه بر تولید داخلی و کاهش وابستگی به خارج بود. رهبر شهید انقلاب معتقد بودند که توسعه اقتصادی کشور باید بر پایه ظرفیت‌های داخلی شکل گیرد. از این منظر، افزایش تولید ملی، کاهش واردات غیرضروری و تقویت صادرات از جمله سیاست‌هایی بود که می‌توانست هم به رشد اقتصادی کمک کند و هم بهبود معیشت مردم را به همراه داشته باشد. در این چارچوب، تولید، اشتغال و صادرات به عنوان یک زنجیره به هم پیوسته مورد توجه قرار می‌گرفت؛ زنجیره‌ای که در صورت تحقق، وابستگی اقتصاد به درآمدهای نفتی را نیز کاهش می‌داد. این نگاه در واقع ناظر به پیامدهای اقتصاد خام‌فروش و مصرف‌محور بود. از دیدگاه ایشان، اقتصادی که بر خام‌فروشی منابع طبیعی و مصرف گسترده کالاهای وارداتی استوار باشد، در نهایت به تضعیف توان تولید داخلی و هدررفت ثروت ملی منجر می‌شود. بنابراین، حرکت به سمت اقتصاد تولیدمحور نه تنها یک ضرورت اقتصادی بلکه یک راهبرد برای حفظ ثروت ملی و ارتقای سطح زندگی مردم محسوب می‌شد. در کنار این سیاست‌ها، رهبر شهید انقلاب توجه ویژه‌ای به نظام‌های حمایتی و رفاهی داشتند. در نگاه ایشان، دولت و نهادهای عمومی باید از طریق سازوکارهای حمایتی، امدادی و بیمه‌ای از اقشار آسیب‌پذیر حمایت کنند. از همین رو، نهادهایی همچون کمیته امداد، بنیاد مستضعفان و بنیاد شهید در چارچوب حمایت از اقشار مختلف جامعه مورد توجه قرار داشتند. این نهادها با هدف کاهش فشارهای اقتصادی بر اقشار محروم و ایجاد نوعی تضمین اجتماعی برای زندگی آنان شکل گرفته یا تقویت شدند. در حوزه سیاستگذاری کلان نیز عدالت اجتماعی یکی از مفاهیم کلیدی در دیدگاه ایشان بود. عدالت اجتماعی در این چارچوب به معنای توزیع عادلانه ثروت و فرصت‌های اقتصادی در جامعه تلقی می‌شد. رهبر شهید انقلاب بر این باور بودند که سیاست‌های اقتصادی باید به گونه‌ای طراحی شوند که فاصله‌های طبقاتی کاهش یابد و امکان بهره‌مندی گسترده‌تر مردم از منابع و فرصت‌ها فراهم شود. به همین دلیل، در مباحث مربوط به بودجه و برنامه‌ریزی اقتصادی نیز بر ضرورت توجه به عدالت اجتماعی تأکید می‌کردند. از دیگر ویژگی‌های رویکرد اقتصادی ایشان، توجه به توسعه زیرساخت‌ها و پروژه‌هایی بود که بتواند هزینه‌های زندگی مردم را کاهش دهد. در سفرهای استانی و دیدارهای مختلف، پیگیری طرح‌های زیرساختی و عمرانی به عنوان یکی از ابزارهای تسهیل زندگی مردم مطرح می‌شد. این پروژه‌ها، از نگاه ایشان، علاوه بر بهبود شرایط زندگی مردم می‌توانستند زمینه ایجاد اشتغال و رونق اقتصادی در مناطق مختلف کشور را نیز فراهم کنند. در جلسات و دیدارهایی که با مسوولان و نمایندگان مجلس برگزار می‌شد، رهبر شهید انقلاب بارها بر پیوند میان تولید، اشتغال و صادرات تأکید داشتند. به باور ایشان، اگر اقتصاد کشور بتواند این سه عنصر را به شکل یک زنجیره منسجم سامان دهد، بخش مهمی از مشکلات اقتصادی کشور برطرف خواهد شد. چنین رویکردی نه تنها به رشد اقتصادی منجر می‌شود بلکه می‌تواند وابستگی به درآمدهای نفتی را نیز کاهش دهد. در همین چارچوب، اصلاح ساختارهای اقتصادی و افزایش نقش مردم در اقتصاد نیز مورد توجه قرار داشت. بازنگری در برخی اصول اقتصادی قانون اساسی، به‌ویژه در حوزه اصل ۴۴، از جمله اقداماتی بود که با هدف گسترش حضور بخش خصوصی و تعاونی در اقتصاد انجام شد. این اصلاحات در واقع تلاشی برای تغییر توازن میان دولت و بخش‌های مردمی اقتصاد بود تا زمینه مشارکت گسترده‌تر مردم در فعالیت‌های اقتصادی فراهم شود. برآیند این رویکردها نشان می‌دهد که نگاه رهبر شهید انقلاب به اقتصاد، ترکیبی از عدالت اجتماعی، اقتصاد مردمی و حمایت از تولید داخلی بود. در این چارچوب، دولت نقش سیاست‌گذار و ناظر را ایفا می‌کرد و بخش‌های خصوصی و تعاونی به عنوان بازیگران اصلی عرصه اقتصاد شناخته می‌شدند. در نهایت می‌توان گفت که رویکرد اقتصادی رهبر شهید انقلاب بر این اصل استوار بود که بهبود معیشت مردم از مسیر تقویت تولید، گسترش مشارکت مردمی در اقتصاد، حمایت از اقشار آسیب‌پذیر و کاهش وابستگی به منابع خام به دست می‌آید. این مجموعه سیاست‌ها و دیدگاه‌ها، در کنار سبک زندگی شخصی ایشان که بر ساده‌زیستی و پرهیز از منافع اقتصادی استوار بود، تصویری از الگویی اقتصادی ارایه می‌دهد که در آن عدالت، مردم‌محوری و استقلال اقتصادی در مرکز توجه قرار دارد. ۸. روزنامه اقتصاد سرآمد تیتر: متجاوز و معمای پایان ناپذیر پایداری ایران نویسنده: امید ایرانی در کالبدشکافی منازعات مدرن، به ویژه زمانی که به پیچیدگی‌های خاورمیانه می‌رسیم، به سادگی نمی‌توان از تقابل نظامی با زاویه‌ای تک‌بعدی نگریست. جنگ، دیگر صرفاً میدان تاخت و تاز گلوله‌ها و انهدام زیرساخت‌ها نیست، بلکه نمودی از تضاد منافع، باورهای ایدئولوژیک و محاسبات راهبردیِ بازیگرانی است که هر یک، تعریف خاص خود را از «پیروزی» و «پایان» دارند. تقابل اخیر ایران با ائتلاف آمریکا و اسرائیل، به‌خوبی این دوگانگی را به نمایش گذاشته است؛ جایی که منطق حاکم بر واشنگتن و تل‌آویو، نه تنها هم‌سو نیست، بلکه در بسیاری از نقاط، در تضاد بنیادین با یکدیگر قرار می‌گیرد و این شکاف، نقشی تعیین‌کننده در سرنوشت درگیری و معادلات منطقه‌ای ایفا کرده است. ایالات متحده، با اتکا به سنتی دیرین در سیاست خارجی خود، عمدتاً به دنبال «امتیاز» و تغییر رفتار ایران از طریق ابزارهای اقتصادی و نظامی است، در حالی که اسرائیل، با نگاهی امنیتی و بعضاً ایدئولوژیک، به دنبال «پایان» و برچیدن ساختارهایی می‌گردد که آنها را تهدیدی برای هستی خود می‌داند. این دوگانگی در نگاه، نه یک اختلاف تاکتیکی سطحی، بلکه ریشه در دو پارادایم متفاوت از نظم بین‌الملل و مفهوم امنیت دارد که تاکنون کمتر مورد واکاوی عمیق قرار گرفته است. تحلیلگران و ناظران مسائل بین‌الملل، این شکاف راهبردی را یکی از مهم‌ترین مؤلفه‌های شکل‌دهنده به روند جنگ می‌دانند. در حالی که دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، با اعلام آتش‌بس دو هفته‌ای در آوریل ۲۰۲۶، تلویحاً به این واقعیت اذعان کرد که اهداف واشنگتن فراتر از یک نبرد تمام‌عیار و فرسایشی، بر دستیابی به توافقی برای مهار توانمندی‌های هسته‌ای و موشکی ایران متمرکز است، بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، با صراحت بیشتری از «براندازی سیستم سیاسی و نظامی ایران» به عنوان هدف غایی این کارزار نام برده است. این تفاوت در نگاه، صرفاً به سطح تاکتیک‌های نظامی محدود نمی‌شود، بلکه ریشه در ادراک متفاوت دو کشور از ذات نظام جمهوری اسلامی دارد. در واشنگتن، غالباً ایران از منظر برنامه هسته‌ای و تعداد موشک‌های بالستیک ارزیابی می‌شود تا از این رهگذر، بستر مذاکراتی برای محدودسازی آن فراهم آید، اما در تل‌آویو، که دهه‌هاست با نفوذ عمیق اطلاعاتی خود، لایه‌های پنهان قدرت در تهران را رصد کرده، باور بر این است که «بقای نظام» اصلی‌ترین و غیرقابل‌مصالحه‌ترین اولویت جمهوری اسلامی است و از همین رو، هرگونه راهبرد غیر از براندازی، صرفاً به معنای به تعویق انداختن تهدید خواهد بود. این اختلاف بنیادین، نه تنها در بیانیه‌های رسمی، بلکه در عملیات‌های میدانی نیز خود را به وضوح نشان داده است؛ جایی که نیروهای آمریکایی اغلب از ورود به درگیری‌های مستقیم و زمینی در عمق خاک ایران خودداری کرده‌اند، در حالی که اسرائیل با اصرار بر حملات پیش‌دستانه و ترورهای هدفمند، مرزهای معمول تقابل را درنوردیده است. این دو نظریه، نه تنها مکمل یکدیگر نیستند، بلکه کارزار نظامی را به سمت نوعی «سرگردانی راهبردی» سوق داده‌اند. اسرائیل با ترورهای هدفمند خود، از جمله حذف رهبران عالی‌رتبه ایران، نه تنها فضای دیپلماتیک مورد نیاز ترامپ برای چانه‌زنی را محدود می‌کند، بلکه عملاً هر گونه مصالحه را با حذف مخاطبان احتمالی، دشوارتر می‌سازد. در مقابل، اظهارات آشکار مقامات آمریکایی در مورد تمایل به مذاکره و همچنین اشاره معاون اول رئیس‌جمهور آمریکا، جی‌دی ونس، به واگرایی منافع دو کشور در قبال ایران، فشار روانی لازم بر تهران برای پذیرش فروپاشی را تضعیف می‌کند؛ چراکه این سیگنال‌ها، این امید را در دل نظام جمهوری اسلامی زنده نگه می‌دارد که می‌تواند با تحمل هزینه‌ها، از شکاف میان متحدان خود بهره‌برداری کرده و واشنگتن را به پای میز مذاکره بازگرداند. این وضعیت، در واقع نوعی «بازی سگ و دم» را تداعی می‌کند که در آن، هیچ‌یک از دو طرف کاملاً کنترل اوضاع را در دست ندارند و رفتار یکدیگر را تحت تأثیر قرار می‌دهند. از یک سو، اسرائیل با نفوذ گسترده خود در عرصه رسانه‌ای و سیاسی آمریکا، تلاش دارد پارامترهای مداخله واشنگتن را به نفع خود تغییر دهد، و از سوی دیگر، آمریکا با در نظر گرفتن منافع کلان خود در منطقه و جهان، نمی‌تواند به طور کامل خواست اسرائیل برای برهم‌زدن کامل ثبات در ایران را تأمین کند. این تناقض در عمل، به مانعی جدی برای دستیابی به هرگونه راهحل نظامی قاطع تبدیل شده و عملاً به نفع ایران تمام شده است، چرا که تهران با درک این شکاف، توانسته است برنامه‌ریزی راهبردی خود را بر اساس «مدیریت بحران» و نه «پایان بحران» تنظیم کند. این عدم انسجام راهبردی، فرصتی کم‌نظیر در اختیار ایران قرار داده است تا با تکیه بر راهبرد «مقاومت و تاب‌آوری»، بازی را به گونه‌ای دیگر رقم بزند. آنچه در نگاه اول ممکن است برای تحلیلگران غربی به مثابه «باتلاق» یا «شکست» در دستیابی به اهداف اعلام‌شده تلقی شود، در نگاه تهران، به منزله تثبیت نوعی «پیروزی بر مبنای بقا» تعبیر شده است. ایران که از ابتدای انقلاب اسلامی، بقای خود را با روحیه ضداستعماری و تقابل با دشمنان خارجی گره زده است، این بار نیز با بهره‌گیری از معماری پیچیده نهادهای قدرت - که به گونه‌ای طراحی شده‌اند که حذف یک رأس، به فروپاشی کل سیستم نیانجامد - توانسته شوک‌های اولیه را جذب کرده و از فروپاشی ناگهانی جلوگیری کند. این سیستم با اتکا به شبکه‌های نیابتی خود، از جمله حزب‌الله لبنان و حوثی‌های یمن، سعی دارد معادله بازدارندگی جدیدی را تعریف کند که در آن، تهدید به بستن تنگه‌های استراتژیک همچون هرمز و باب‌المندب، به عنوان اهرم‌های فشاری بی‌بدیل و قدرتمندتر از تسلیحات هسته‌ای، در میز مذاکره به کار گرفته شود. این تغییر پارادایم در راهبرد دفاعی ایران، نشان از انعطاف‌پذیری بالای ساختار تصمیم‌گیری در تهران دارد که بر خلاف تصور رایج، توانسته است خود را با شرایط جدید تطبیق داده و از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت جدید بهره‌برداری کند. تحولات میدانی و واکنش‌های اخیر، نشانگر تحقق این تغییر رویکرد در ایران است. کارزار نظامی اسرائیل در بیروت و لبنان، با واکنش هم‌زمان ایران و یمن در قالب حملات موشکی و پهپادی همراه شد که تحلیلگران از آن به عنوان اجرای راهبرد «وحدت میادین» یاد می‌کنند؛ به این معنا که هرگونه تعرض به یکی از حلقه‌های محور مقاومت، پاسخ جامعی از سوی دیگر حلقه‌ها را در پی خواهد داشت. این استراتژی، علاوه بر اینکه به مثابه اهرم چانه‌زنی برای حفظ حزب‌الله در مذاکرات آتی عمل می‌کند، با تحمیل دغدغه‌های جدید بر واشنگتن، زمینه را برای اعمال فشار بر اسرائیل جهت تعدیل رفتارهای نظامی‌اش فراهم می‌سازد. مقامات ارشد ایران، از جمله علی‌اکبر ولایتی، مشاور رهبری، صراحتاً اعلام کرده‌اند که تداوم حملات اسرائیل، می‌تواند به فعال‌سازی محورهای دیگر واکنش و تهدید امنیت دریانوردی در خلیج‌فارس و دریای سرخ منجر شود، موضوعی که نگرانی‌های جدی را در میان کشورهای حاشیه جنوبی خلیج‌فارس و اقتصاد جهانی برانگیخته است. این تهدیدات، دیگر صرفاً جنبه روانی و تبلیغاتی ندارد، بلکه با آزمایش‌های عملی در ماه‌های اخیر، به اثبات رسیده است که ایران توانایی فنی و عملیاتی برای مختل کردن تردد نفتکش‌ها در این آبراه‌های حیاتی را دارد و این توانایی، به یکی از محورهای اصلی محاسبات امنیتی کشورهای غربی و منطقه‌ای بدل شده است. این تغییر معادلات، نشان‌دهنده آن است که با وجود خسارات سنگین مالی و جانی وارده به ایران، تهران با تغییر رویکرد از دفاع پیش‌دستانه مبتنی بر نیابتی‌ها به سمت تهدید مستقیم شریان‌های حیاتی انرژی، موفق به ایجاد یک موازنه تازه و حائز اهمیت شده است. از سوی دیگر، جنگ کنونی، خط قرمز روانی موجود بر سر بستن تنگه هرمز را به کلی از میان برده است و در آینده، ایران با کمترین تردیدی از این تهدید به عنوان یک اهرم دائمی برای بازدارندگی استفاده خواهد کرد. بدیهی است که بازگشایی تنگه، به عنوان بخشی از تفاهمات احتمالی با آمریکا، به منزله کنار گذاشتن این ابزار نخواهد بود؛ بلکه تهران آن را به عنوان یک قابلیت راهبردی که در صورت تداوم تهدیدات، قادر به فعال‌سازی مجدد آن است، در چنته خود نگه خواهد داشت. این رویکرد، نشان از بلوغ راهبردی ایران در مدیریت بحران‌های پیچیده دارد؛ به‌گونه‌ای که از هر بحرانی، به عنوان فرصتی برای ارتقای جایگاه خود در معادلات قدرت منطقه‌ای بهره می‌گیرد و اجازه نمی‌دهد فشارهای بیرونی، او را به سمت تصمیمات شتابزده و غیرمحاسبه‌شده سوق دهد. با این توصیف، آنچه در تقابل اخیر شاهد بودیم، صرفاً یک جنگ تمام‌عیار برای تسخیر سرزمین یا نابودی کامل یک کشور نبود، بلکه میدان نبردی بود برای تعریف نظم منطقه‌ای جدید. در این میدان، منطق آمریکا که بر دستیابی به «توافق» و دریافت «امتیاز» استوار است، با منطق اسرائیل که بر «پایان‌دادن» به تهدید از طریق تغییر رژیم مبتنی است، به بن‌بست خورده است و این بن‌بست، به نفع کشوری تمام شده است که تنها استراتژی آن، «بقا» و «کوتاه‌آمدن از مقاومت» نبود. این موفقیت نسبی، نه به معنای نادیده گرفتن هزینه‌های سنگین انسانی و اقتصادی است و نه به معنای پایان تهدیدات، بلکه بیانگر این واقعیت است که در سیاست بین‌الملل، هیچ‌گاه نمی‌توان از یک منازعه طولانی با پیش‌فرض‌های اولیه و خطی، نتیجه‌گیری قطعی کرد و همواره باید برای سناریوهای غیرمنتظره و تغییرات ناگهانی در موازنه قدرت، آمادگی داشت. نکته حائز اهمیت دیگر، نقش بازیگران منطقه‌ای در این معادله پیچیده است. کشورهای عربی حاشیه خلیج‌فارس، به ویژه عربستان سعودی و امارات متحده عربی، که در ابتدای بحران موضعی نسبتاً محافظه‌کارانه اتخاذ کرده بودند، با گسترش دامنه درگیری و تهدید مستقیم امنیت دریانوردی، به تدریج به این نتیجه رسیده‌اند که ثبات منطقه، در گرو تعامل با تمامی بازیگران مؤثر از جمله ایران است. این تغییر رویکرد، که تا حدی ناشی از نگرانی از گسترش آتش جنگ به خاک آنها و تا حدی ناشی از محاسبات اقتصادی مبتنی بر قیمت نفت و امنیت تأمین انرژی است، به طور غیرمستقیم به نفع تهران عمل کرده و اجماع منطقه‌ای علیه ایران را با چالش مواجه ساخته است. دیپلماسی پنهان و آشکار ایران با همسایگان جنوبی خود در ماه‌های اخیر، نشان از درک عمیق تهران از اهمیت همکاری منطقه‌ای برای خنثی‌سازی فشارهای خارجی دارد و این رویکرد چندوجهی، یکی از عوامل کلیدی در تداوم تاب‌آوری ایران در برابر ائتلاف مقابل بوده است. در پایان، می‌توان گفت که اگرچه دستاوردهای نظامی و زیرساختی از دست رفته برای ایران غیرقابل‌انکار است، اما با بهره‌گیری از معماری نهادهای مقاوم در برابر شوک، تغییر راهبرد بازدارندگی از طریق تهدید تنگه‌های استراتژیک و انفعال‌سازی نسبی ائتلاف مقابل از طریق نمایان‌سازی واگرایی منافع در میان آنها، تهران توانسته است نه تنها از فروپاشی نجات یابد، بلکه معادلات جدیدی را بر منطقه تحمیل کند که تا سال‌ها، هر گونه محاسبه‌گری نظامی یا سیاسی علیه آن را با ملاحظات پیچیده‌تری مواجه خواهد کرد. این پیروزی از جنس «نشدن»، اگرچه هزینه‌هایی گزاف داشته، اما نشان داد که در سیاست بین‌الملل، قدرت، صرفاً با موشک‌ها یا تولید ناخالص داخلی سنجیده نمی‌شود، بلکه با توانایی بازیگران در تعریف مجدد مسیر بازی و تحمیل اراده خود بر حریفان، حتی در سخت‌ترین شرایط ممکن، رقم می‌خورد. آنچه مسلم است، اینکه دوران تقابل‌های ساده دوقطبی به سر آمده و عصر جدیدی از منازعات چندقطبی و چندلایه فرا رسیده است که در آن، هوش راهبردی و توانایی مدیریت هم‌زمان چندین جبهه و محاسبه، برتری قاطع را برای هر بازیگری به ارمغان خواهد آورد. ایران با عبور از این آزمون سخت، حداقل توانسته است اعتبار خود را به عنوان بازیگری که نمی‌توان به سادگی از معادلات حذفش کرد، حفظ نماید و این دستاوردی است که در بلندمدت، شاید از بسیاری از پیروزی‌های مقطعی نظامی نیز ارزشمندتر باشد.
به اشتراک بگذارید: