🔻روزنامه دنیای اقتصاد
📌 دو برداشت از توافق
✍️ رحمن قهرمانپور
درباره یادداشتتفاهم در مذاکره میان ایران و آمریکا در شرایط فعلی دو دیدگاه کلی وجود دارد: دیدگاه خوشبینانه بر این باور است که ترامپ از جنگ خسته شده و بهدنبال یک راه برونرفت و یک راه خروج میگردد؛ چون به لحاظ شخصی و روانشناسی فردی، حوصله تداوم جنگ و بیثمر بودن آن را ندارد.
همراستا با این رویکرد، عدهای از منظر یک نگاه استراتژیک و راهبردی معتقدند که در ارزیابی تیم ترامپ، جنگ سودمندی خودش را برای حل منازعه ایران و آمریکا و وادار کردن ایران به تسلیم از دست داده و بنابراین حتی اگر ترامپ بتواند به لحاظ نظامی جنگ جدیدی علیه ایران شروع کند، هیچ تضمینی وجود ندارد که ایران بعد از این جنگ تسلیم شود. برعکس اگر این جنگ به آسیب دیدن استراتژیک ایران منجر نشود، عزم و اراده تهران را برای مقاومت در برابر آمریکا بیشتر هم میکند.
استدلال سوم در این راستا این است که هم ایران و هم ترامپ خواهان توافق هستند، اما در پایتختها برای اجماعسازی با مشکل مواجه هستند. مشخصا ایران بهدلیل شرایط خاصی که بعد از جنگ پیدا کرده و ساختار قدرت جدیدی که در آن ظاهر شده است، فعلا در کوتاهمدت توان ایجاد اجماع سیاسی پایدار را برای توافق با آمریکا ندارد. شاید واسطهها و میانجیها ترامپ را متقاعد کنند که به ایران این فرصت را بدهد که بتواند در داخل اجماع سیاسی نسبتا قویای ایجاد کند.
از طرف دیگر ترامپ هم در داخل با حملات مداوم دموکراتها مواجه است. بعد از آنکه اوباما رئیسجمهور قبلی اعلام کرد که ترامپ فریب حرفهای نتانیاهو را خورده است، خانم هیلاری کلینتون هم حملات خود را به ترامپ تشدید کرد و صراحتا گفت که ترامپ در این جنگ شکست خورده و شرایط را حتی بدتر کرده است. بنابراین در این استدلال گفته میشود که دو طرف، به دلیل شرایط داخلی که با آن مواجه هستند، ترجیح میدهند که فعلا به یک توافق موقت یا یک یادداشت تفاهم موقت دست پیدا کنند تا بتوانند شرایط داخلی را تا حدی به نفع خود تغییر دهند و در یک فرصت زمانی مناسب به توافق برسند.
دیدگاه چهارم در نگاه خوشبینانه این است که دو طرف در مورد کلیات مسیر آتی و مسیر بعد از یادداشتتفاهم به نوعی توافق رسیدهاند و بنابراین این یادداشتتفاهم یا این توافق موقت میتواند بعد از دو یا سه ماه به یک توافق کلی و پایدار منجر شود.
اما در مقابل، دیدگاه محتاطانه و بدبینانه هم چهار استدلال مطرح میکند. در مورد اینکه این یادداشت تفاهم میتواند صرفا یک توقف و یک تاخیر کوتاهمدت در روند منازعه طولانیمدت میان ایران و آمریکا باشد.
در واقع این استدلال معتقد است که هنوز اختلافات اصلی و بنیادی میان ایران و آمریکا حل نشده و نشانهای از اینکه دوطرف در مورد این موضوعات یعنی مساله غنیسازی و ذخایر اورانیوم ۶۰ درصد و تنگه هرمز به توافق رسیده باشند، دیده نمیشود. بنابراین نباید عجله کرد و چنین نتیجه گرفت که اصلیترین مسائل مورد اختلاف میان دو طرف حل شده است، چرا که میدانیم در چهل و اندی سال گذشته دو طرف نتوانستهاند این مشکلات را حل کنند؛ بنابراین بعید است که بتوانند به این سرعت مشکلات خود را حل کنند.
استدلال دیگری که در این راستا مطرح میشود، این است که دو طرف یعنی ایران و آمریکا از سر اجبار به سمت این توافق حرکت کردهاند. آمریکا به این یادداشتتفاهم نیاز دارد، تا بتواند مجددا خود را برای یک جنگ احتمالی بعدی آماده کند، اعتبار از دست رفته خود را در سطح بینالمللی به دست بیاورد و متحدان منطقهای را تقویت کند و به آنها سلاح بفروشد و همچنین در سطح جهانی بتواند متحدانی مانند اروپا، ژاپن و کرهجنوبی را متقاعد کند که در مرحله بعدی منازعه با ایران طرفداری بیشتری از آمریکا به عمل بیاورند. بنابراین از این منظر آمریکا به دنبال توافق پایدار نیست، بلکه میخواهد زمان بخرد.
در طرف مقابل هم ایران برای کاستن از شرایط ناپایدار اقتصادی، برای کاستن از فشارهای داخلی، فروش نفت و مدیریت پیامدهای ناشی از محاصره دریایی آمریکا نیاز دارد که یک توافق موقتی با آمریکا داشته باشد تا تاب آوری خود را تقویت کند و بتواند برای دور بعدی احتمالی درگیری با آمریکا آمادگی بیشتری داشته باشد.
در نهایت استدلال بعدی در این راستا یعنی در دیدگاه بدبینانه، این مساله است که توقف حملات علیه ایران آنگونه که ترامپ اظهار کرده، ناشی از کمبودهای نظامی و اطلاعاتی آمریکا در شروع جنگ مجدد است و اگر قرار بود ترامپ جنگ جدیدی را آغاز کند، باید اهداف استراتژیک را پیدا میکرد و به آنها ضربه میزد تا بتواند اعلام پیروزی کند.
احتمالا آمریکا در دستیابی به اطلاعات حساس و محرمانه مشکل داشته یا اینکه از نظر تسلیحاتی و وجود تسلیحات پیشرفته با کمبود مواجه بوده است و بنابراین به لحاظ فنی آمادگی لازم را برای شروع جنگ دیگری نداشته بنابراین ترجیح داده که در شرایط فعلی به یک تفاهم موقت با ایران دست یابد تا بتواند آن کمبودهای اطلاعاتی و نظامی و تسلیحاتی خود را جبران کند تا تهدیدهای ترامپ در چارچوب دیپلماسی اجبار در ماههای آینده باورپذیر شود؛ چرا که میدانیم ترامپ همچنان در چارچوب دیپلماسی اجبار، به این فکر میکند که اگر دیپلماسی جواب نداد، بتواند از اقدام نظامی علیه ایران استفاده کند.
🔻روزنامه تعادل
📌 وقتی تورم آینده یک نسل را میبلعد
✍️ رضا غنیپور
وقتی از تورم، فقر، کاهش قدرت خرید یا سقوط شاخصهای رفاهی حرف میزنیم، اغلب با اعداد و نمودارها روبهرو هستیم. اما پشت هر عدد، زندگی انسانهایی قرار دارد که هر روز ناچارند میان نیازهای اولیه خود، دست به انتخابی دشوار بزنند. بحران اقتصادی فقط سفره مردم را کوچک نمیکند، بلکه بر سلامت، روان، روابط اجتماعی، کیفیت کودکی و حتی آینده جسمی یک نسل اثر میگذارد. اقتصاد، در نهایت، نه درباره پول، بلکه درباره انسانهاست. «آدمها عدد نیستند.» این جمله شاید ساده به نظر برسد، اما در روزگاری که زندگی مردم زیر فشار تورم، گرانی و نااطمینانی اقتصادی قرار گرفته، یادآوری آن ضروریتر از همیشه است. وقتی گفته میشود تورم نقطه به نقطه از مرزهای نگرانکننده عبور کرده و به بالای ۷۰درصد رسیده یا قیمت کالاهای اساسی در مدت کوتاهی چند برابر شده، در ظاهر با یک عدد اقتصادی مواجهیم، عددی که در گزارشها، نمودارها و تحلیلها تکرار میشود. اما واقعیت این است که پشت این عددها، تصویرهایی انسانی، تلخ و فراموشنشدنی پنهان شده است. تورم فقط یک شاخص اقتصادی نیست. تورم یعنی مادری که در فروشگاه، مقابل قفسه کالاها میایستد و باید تصمیم بگیرد شیر بخرد یا قبض برق را پرداخت کند. یعنی پدری که ساعتهای بیشتری کار میکند، اما هر سال احساس میکند فقیرتر از سال قبل شده است. یعنی کارگری که دستمزدش با سرعت قیمتها حرکت نمیکند و هر روز بخشی از توان زندگیاش را از دست میدهد. یعنی جوانی که آرزوهایش را یکییکی عقب میاندازد، نه برای رسیدن به هدفی بزرگتر، بلکه فقط برای اینکه بتواند هزینه ماه آینده را تامین کند. بحران اقتصادی معمولا ناگهانی و پرصدا وارد زندگی مردم نمیشود. آرام و خزنده میآید. ابتدا خریدهای کوچک حذف میشوند؛ یک میوه کمتر، یک بسته گوشت کمتر، یک تفریح خانوادگی کمتر، بعد وارد سفرهها میشود و کیفیت تغذیه را پایین میآورد. سپس به ذهنها نفوذ میکند؛ نگرانی، اضطراب، احساس بیآیندگی و فرسودگی روانی را افزایش میدهد. در مرحله بعد به رابطهها آسیب میزند؛ اختلافهای خانوادگی بیشتر میشود، تحمل اجتماعی کاهش مییابد و امید جمعی رنگ میبازد. فقر فقط جیب انسان را خالی نمیکند؛ گاهی آرامآرام روح زندگی را هم فرسوده میسازد. باید پذیرفت که اقتصاد تنها مجموعهای از نمودارها، نرخ ارز، شاخص بورس، کسری بودجه یا رشد نقدینگی نیست. اقتصاد قبل از هر چیز با کیفیت زندگی مردم سروکار دارد. وقتی سطح رفاه پایین میآید، سلامت عمومی نیز آسیب میبیند. پژوهشهای متعدد در جهان نشان دادهاند که فقر با بیماری بیشتر، تغذیه ضعیفتر، اضطراب بالاتر، دسترسی کمتر به خدمات درمانی و حتی عمر کوتاهتر ارتباط دارد. بنابراین وقتی درباره بحران اقتصادی صحبت میکنیم، در واقع از سرنوشت انسانها حرف میزنیم، نه صرفا از اعداد. یکی از دردناکترین ابعاد فقر، تاثیر آن بر کودکان است. کودکانی که هیچ نقشی در تصمیمهای اقتصادی، سیاستگذاریها یا شرایط خانوادگی خود ندارند، اما بیشترین هزینه را میپردازند. کودکی که تغذیه کافی ندارد، فقط امروز گرسنه نمیماند، ممکن است فردا با ضعف جسمانی، تمرکز پایینتر، افت تحصیلی و فرصتهای محدودتر روبهرو شود. کودکی که در محیطی پر از اضطراب مالی بزرگ میشود، تنها کمبود کالا را تجربه نمیکند. او نوعی ناامنی دایمی را درونی میکند که میتواند سالها بعد در رفتار، تصمیمگیری و سلامت روان او اثر بگذارد.در اینجا باید به یک نکته مهم توجه کرد: فقر فقط وضعیت امروز را تغییر نمیدهد، بلکه میتواند آینده را هم شکل دهد. نمونههای تاریخی نشان میدهد که رفاه، تغذیه و بهداشت بهتر چگونه بر بدن و زندگی نسلها اثر گذاشتهاند. برای مثال، در برخی کشورهای توسعه یافته مانند سوئد، متوسط قد مردم طی حدود یک قرن بهطور قابل توجهی (۸سانت) افزایش یافت. این تغییر به دلیل دگرگونی سریع ژنتیکی نبود؛ ژنها در صد سال چنین جهشی پیدا نمیکنند. دلیل اصلی، بهبود تغذیه، افزایش سطح بهداشت، کاهش بیماریهای دوران کودکی و بالا رفتن سطح رفاه عمومی بود. یعنی اقتصاد و کیفیت زندگی حتی میتوانند خود را بر قامت انسانها نشان دهند. این واقعیت از زاویهای دیگر نیز قابل فهم است. افرادی که در کودکی در خانوارهای فقیر یا ناامن از نظر اقتصادی رشد کردهاند، گاهی در بزرگسالی رابطه متفاوتی با غذا، مصرف و امنیت پیدا میکنند.
وقتی کودک در محیط کمبود بزرگ میشود، بدن و ذهن او با پیام دایمی «ممکن است فردا چیزی نباشد» سازگار میشود. در نتیجه، در برخی موارد، افراد حتی زمانی که نیاز واقعی به کالری بالا ندارند، بیش از اندازه مصرف میکنند یا رفتارهای جبرانی نشان میدهند. در مقابل، کسانی که در کودکی در خانوادههایی با ثبات اقتصادی و تغذیه مناسب رشد کردهاند، معمولا رابطه متعادلتری با مصرف دارند و بدنشان را بر اساس نیاز واقعی تنظیم میکنند. این تفاوتها نشان میدهد که فقر تنها یک وضعیت مالی نیست؛ تجربهای عمیق است که در ذهن، بدن و عادتهای انسان حک میشود.به همین دلیل است که بعضی آمارها ترسناکند، نه فقط چون عددشان بزرگ است، بلکه چون هر کدام از آنها داستان زندگی هزاران و گاهی میلیونها انسان واقعی را در خود پنهان کردهاند. وقتی نرخ تورم بالا میرود، یعنی خانوادههایی از درمان صرفنظر میکنند، دانشآموزانی کلاس تقویتی را کنار میگذارند، جوانانی ازدواج را عقب میاندازند، سالمندانی داروی خود را نصف میکنند و کودکانی از کیفیت تغذیه و آموزش محروم میشوند. عددها سرد و بیاحساسند، اما پیامدهایشان کاملا انسانی و دردناک است. بدترین تصمیمهای اقتصادی معمولا ابتدا خود را در قالب عدد نشان میدهند؛ در نرخ تورم، در قیمت ارز، در کاهش قدرت خرید، در افت مصرف کالاهای اساسی. اما کمی بعد، اثر واقعی آنها در زندگی مردم آشکار میشود. سفرهها کوچکتر میشود، بدنها ضعیفتر میشود، ذهنها خستهتر میشود و امیدها عقبنشینی میکنند. گاهی اثر یک تصمیم اشتباه، همان روز دیده نمیشود؛ سالها بعد در سلامت یک نسل، در کیفیت آموزش، در کاهش بهرهوری، در ناامیدی اجتماعی و در از دست رفتن فرصتهای انسانی ظاهر میشود.دردناکترین بخش ماجرا همین است: برخی زخمهای اقتصادی روی نمودار دلار یا گزارشهای رسمی باقی نمیمانند؛ روی بدن و آینده یک نسل دیده میشوند. نسلی که شاید هرگز دقیقا نفهمد چرا سلامت ضعیفتری داشت، چرا فرصتهای کمتری پیش رویش بود، چرا اضطراب بیشتری را تجربه کرد یا چرا چیزهایی که برای همسالانش در کشورهای دیگر عادی بود، برای او به رویا تبدیل شد.
🔻روزنامه اطلاعات
📌 چاقویی بر قلب رانتها
✍️ غلامعلی رموی
هرگاه سخن از جراحی اقتصادی، رفع ناترازیهای ساختاری و مهار غول تورم به میان میآید، تکنوکراسی اقتصادی کشور تمایل عجیبی دارد که کوتاهترین دیوار یعنی «حقوق و دستمزد نیروی کار» را هدف قرار دهد.
در فضای رسانهای و تصمیمگیری کلان، مکرراً این گزاره القا میشود که افزایش دستمزدها محرک اصلی مارپیچ تورمی است. با این حال، نگاهی عمیق به اقتصاد ایران نشان میدهد که آدرس تورم نه در فیش حقوقی طبقه کارگر، بلکه در دالانهای تاریک توزیع رانت و ارزهای ترجیحی در ابتدای زنجیره تولید کمین کرده است؛ جایی که ثروت ملی پیش از رسیدن به سفره مردم، در ایستگاههای خاص تبخیر میشود. ریشهیابی این رویکرد دستوری ما را به این حقیقت میرساند که تکیه بر ابزارهای تعزیری و سرکوب قیمتها به جای حل ریشهای ناترازیها، همواره نتایج معکوس به بار آورده است.
در اواخر دهه پنجاه، دولت وقت با راهاندازی ستادهای مبارزه با گرانفروشی، بازداشت بازرگانان و برخورد قهرآمیز با اصناف تلاش کرد جلوی تورم ناشی از درآمدهای نفتی را بگیرد که نتیجه آن فرسایش شدید سرمایه اجتماعی، تقابل بازار با حاکمیت و در نهایت تعمیق بحران اقتصادی بود.
اکنون نیز سیاستگذار با تکرار همان خطای استراتژیک، گمان میکند با افزایش تکالیف دستوری بر دوش کارفرمایان یا انقباض شدید فیشهای حقوقی میتواند ناترازیها را جبران کند.
افزایش دستمزد امسال کارگران در نگاه نخست رقمی بزرگ به نظر میرسد، اما وقتی این عدد در ترازوی واقعیتهای میدانی بازار و سقفشکنیهای مداوم نرخ ارز آزاد قرار میگیرد، آشکار میشود که این لنگر دستمزد حتی توان ایستادگی در برابر سبد معیشت واقعی را هم ندارد. خطای محاسباتی مدیریت کلان اقتصادی اینجاست که متوجه ریشههای اصلی سرچشمه تورم نیست.
بر اساس دادههای مرکز پژوهشهای مجلس، سهم دستمزد در هزینه تمامشده کالاها و خدمات در اقتصاد ایران بسیار ناچیز و کمتر از ۱۳ درصد است. از این رو، نوسانات حقوق و دستمزد علت اصلی تورم نیست، بلکه دستمزد خود معلول و متأثر از تورم ساختاری کلان است.
سیستم فعلی با اعطای یارانههای کلان پنهان به بخشهای بالادستی، نه تنها به ارزانسازی کالا برای مصرفکننده نهایی نینجامیده، بلکه از طریق کسری بودجه عمیق دولت و خلق نقدینگی مستقیماً به کاهش قدرت خرید جامعه دامن زده است.
در واقع، این یارانههای رانتی با ایجاد بسترهای غیر شفاف ارزی در ابتدای زنجیره، منابع کشور را هدر داده و فشار مالی مضاعفی را بر طبقه کارگر بار میکنند؛ به طوری که بر اساس همان گزارشهای پارلمانی، حتی شاغل بودن همدیگر، تضمینی برای عبور کارگران از لایههای خط فقر نیست و تداوم این وضعیت، پویایی را از بازار کار ربوده و انگیزه کار مولد را از بین میبرد.
جراحی واقعی اقتصاد ایران، نیازمند شجاعت برای یک چرخش پارادایمی است؛ گذار از دکترین ناکارآمد «یارانههای رانتیِ ابتدای زنجیره» به سمت دکترین «یارانههای شغلیِ متصل به زنجیره تولید».
از منظر نظریههای پولی و مالی حمایتهای انفعالیِ معیشتی و پرداخت اعانههای مستقیم در بلندمدت بدون رشد بهرهوری به موازات کسری بودجه صرفاً به انباشت نقدینگی سرگردان و تورم دامن میزنند. در مقابل، تزریق مستقیم سوبسید به دستمزد نیروی کار کمدرآمد، نه تنها انگیزه مشارکت اقتصادی را احیا میکند، بلکه سیستمهای رفاهی را از حالت صدقهای به ابزاری برای توانمندسازی تبدیل میسازد.
در این مدل، دولت به جای تخصیص ارزهای چند نرخی به واردکنندگان یا توزیع انفعالی یارانه نقدی که بلاواسطه توسط تورم بلعیده میشود، منابع حاصل از حذف رانتهای بالادستی را مستقیماً به بخش مولد و پایدارسازی هزینههای ساختاری بازار کار منتقل میکند.
سوبسید دولتی باید به صورت مستقیم سهم بیمه کارفرما را پوشش دهد. هزینههای سربار واحدهای کوچک و متوسط تولیدی را کاهش دهد و به عنوان مکمل به دستمزد واقعی نیروی کار تزریق شود.
این الگوی حمایتی پویای ساختاری بدون آنکه نقدینگی سرگردان ایجاد کند، بهرهوری کارگاهها را بالا برده و امنیت شغلی را تضمین میکند.
دولت اگر به دنبال جراحی واقعی و ماندگار در ساختار ناترازیهاست، باید چاقوی جراحی را از روی ردیف بودجههای معیشتی و حقوق کارگران بردارد و آن را به قلب رانتهای ساختاری هدایت کند.
زمان آن فرا رسیده است که بپذیریم بقای سرمایه اجتماعی و تابآوری اقتصادی کشور دیگر تمدید سیاستهای آزموده شده و شکستخورده گذشته را برنمیتابد. اصلاحات اقتصادی زمانی مشروعیت و موفقیت کسب میکند که مردم ببینند هزینه جراحی را رانتخواران میپردازند، نه کسانی که چرخهای تولید این مرز و بوم را با سختکوشی روشن نگه داشتهاند.
🔻روزنامه اعتماد
📌 ابهام امنیتی ترامپ و راهبرد فرسایش ایران
✍️ ابراهیم متقی
ادبیات سیاسی و راهبردی دونالد ترامپ عموما مبتنی بر نشانههایی از ابهام میباشد. چنین انگارهای بخشی از شخصیت و تکنیک رفتاری ترامپ برای ایجاد سردرگمی تاکتیکی بازیگران مختلف میباشد. علت اصلی چنین نگرش و ادبیاتی را میتوان در ویژگیهای شخصیتی دونالد ترامپ و اندیشه راهبردی وی جستوجو نمود. در لابهلای کتاب «هنر معامله» دونالد ترامپ نشانههایی از تولید ابهام به منزله تاکتیک سردرگمی اندیشهای و رفتاری طرف مقابل مورد استفاده قرار گرفته است.
۱- نشانههای ابهام در ادبیات سیاسی و تاکتیکی ترامپ- دونالد ترامپ در زمره آن گروه از روسای جمهور امریکا محسوب میشود که تمایل به ایفای نقش فرادستی در برابر نهادهای سیاسی و اجرایی ایالاتمتحده دارد. تجربه کنش سیاسی و اقتصادی ترامپ بیانگر این واقعیت است که در حوزه رقابتهای سیاسی و تصمیمگیری میبایست گزینههای مختلف را مورد بررسی قرار داده و بدون توجه به انگاره کارگزاران پیشنهاددهنده، سیاستی را اتخاذ نماید که بیشترین سود و منافع کوتاهمدت را حاصل نماید. ترامپ بر ضرورت منافع مرحلهای تاکید داشته و اعتقاد دارد که بازی دومینو بهترین الگوی کنش تاکتیکی برای کشورها را حاصل میکند.
آنچه را که دونالد ترامپ در هنر معامله و در عرصه بازی اقتصادی و راهبردی با رقبای مختلف در ذهن داشته است، ریشه اندیشهای و تحلیلی در آرای «سون تزو» دارد. اندیشههای سیاسی سون تزو که در کتاب «هنر جنگ» به کار گرفته شده معطوف به سازوکارهایی است که مبتنی بر «اندیشه فریب و غافلگیری» بوده است. امریکا در عصر ترامپ تمایلی به بازی شفاف و دستور کار علنی نداشته و در نتیجه تلاش دارد تا از ادبیات، قالبهای مفهومی و انگارههایی استفاده نماید که منجر به ابهام ذهنی و غافلگیری تاکتیکی طرف مقابل شود. چنین رویکرد و اندیشهای از سوی ترامپ منجر به غافلگیری بسیاری از فرماندهان و مقامات عالیرتبه ایران در جنگ رمضان گردید. در شرایطی که راهبرد ترامپ برای بسیاری از کارشناسان و تحلیلگران ایرانی نسبتا آشکار و مشخص بود، اما امریکا و اسراییل توانستند ایران را در آستانه جنگ رمضان در وضعیت «غافلگیری راهبردی» قرار دهند. عملیات نظامی پردامنه علیه ایران مربوط به شرایطی است که بسیاری از نهادها و مقامات اجرایی حوزه سیاسی، امنیتی و راهبردی ایران «قواعد کنش در شرایط ابهام امنیتی» را نادیده گرفتند.
۲- تجربه تراژیک ایران از ابهام امنیتی ترامپ- ایران در یک سال گذشته با نشانههایی از تهدید امنیتی پردامنه امریکا و اسراییل روبهرو شده است. در این فرآیند تاریخی بخش قابلتوجهی از قابلیتهای ایران در معرض کنش نظامی امریکا و اسراییل قرار گرفت. اگرچه مازاد قدرت نظامی ایالاتمتحده به عنوان حامی عملیاتی و تاکتیکی اسراییل کاملا مشهود میباشد اما کشورهایی همانند ایران که در برابر تهدیدات پردامنه دشمن قرار دارند میبایست از سازوکارهای کنش نامتقارن بهره گرفته و از این طریق سیاست ابهام و الگوی کنش مبتنی بر غافلگیری بازیگران تهدیدکننده را محدود و خنثی نماید. در تحلیل فرآیندهای سیاسی و کنش امنیتی بازیگران میتوان به این واقعیت تراژیک توجه داشت که کارگزاران راهبردی ایران در روند جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان در وضعیت «ابهام تاکتیکی» و «غافلگیری راهبردی» قرار گرفتند. علت اصلی چنین وضعیتی را میتوان ناشی از شناخت ناقص ایران نسبت به شخصیت رفتاری ترامپ و الگوی کنش تاکتیکی امریکا و اسراییل دانست. در شرایطی که جنگهای موجود ماهیت اطلاعاتی و تکنولوژیک دارد، طبیعی است که راهبرد مبتنی بر ابهام و غافلگیرسازی نتایج بیشتر و موثرتری را برای امریکا و اسراییل ایجاد میکند. شکلگیری دو جنگ امریکا و اسراییل علیه ایران مبتنی بر قواعد ابهام و غافلگیری بوده است. چنین انگاره و آموزههایی را میتوان به عنوان بخشی از قالبهای ادراکی و تحلیلی رهبران و مقامات سازمانی امریکا و اسراییل در روند جنگهای آینده دانست. غافلگیری در اندیشه «گافمن» رییس جدید موساد نیز نقش محوری دارد. نامبرده در مراسم آغاز به کار فعالیتهای سازمانی خود به این موضوع اشاره داشت که محور اصلی کنش سازمانی موساد در آینده تداوم مراقبتهای لحظهای و بهرهگیری از غافلگیری طرف مقابل میباشد.
۳- آینده کنش تاکتیکی ترامپ در برابر ایران- ترامپ از ادبیات و سیاستی بهره گرفته که نشانههایی از انگاره «نه جنگ و نه صلح» را منعکس میسازد. چنین انگارهای را میتوان به معنای سازوکاری دانست که مشابهت بسیار زیادی با دورههای گذشته دارد. دورانی که نشانههایی از ابهام را منعکس نموده و نتیجه آن غافلگیری ایران در عملیات تاکتیکی امریکا و اسراییل بوده است. بسیاری از سازوکارهای موجود سیاسی و ادبیات راهبردی ترامپ مشابهت بسیار زیادی با دو مرحله تاریخی گذشته را دارد که ایران را در وضعیت غافلگیری قرار داد. واقعیت عصر موجود بیانگر آن است که امریکا و اسراییل خود را برای جنگ سوم با ایران آماده میکنند. دیپلماسی و ادبیات رسانهای را میتوان به عنوان بخشی از تلاش و اندیشه آنان برای گمراهسازی دیپلماتها، کارشناسان راهبردی، مقامات اجرایی و فرماندهان نظامی ایران در فضای جنگ جدید دانست. اگرچه مجلس نمایندگان امریکا لایحه اجتناب از جنگ علیه ایران را به تصویب رسانده اما این امر به مفهوم آن نمیباشد که ترامپ خود را وفادار به آموزههای راهبردی نهادهای سیاسی و افکار عمومی ایالاتمتحده میداند. در نگرش ترامپ پیروزی نظامی به عنوان اولویت اصلی ایالاتمتحده محسوب میشود، بنابراین از هر سازوکار و تاکتیکی بهره خواهد گرفت تا به اهداف تاکتیکی و راهبردی خود نایل شود. بسیاری از کارشناسان نظامی به این موضوع واقف هستند که تکنولوژی پهپادی و موشکی ماهیت جنگهای عصر موجود را تحت تاثیر قرار داده است. جنگ در شرایطی شکل میگیرد که نشانههایی از مزیت نسبی برای امریکا حاصل شود. تحقق این امر نیازمند ابهام ادراکی و «فرسایش ساختاری» ایران در روند مقابله با تهدیدات تاکتیکی و عملیات نظامی ایالاتمتحده و اسراییل میباشد. واقعیتهای تحلیلی حوزه راهبردی بیانگر این واقعیت است که طرحریزی امریکا و اسراییل برای «ابهام ادراکی»، «غافلگیری تاکتیکی» و «کنش عملیاتی جدید» علیه ایران در حال انجام است. اگرچه نهادهای نظامی و امنیتی ایران هنوز به چنین نشانههایی دست پیدا نکردند اما دلیل اصلی آن را باید در مزیت نسبی تکنولوژیک، اطلاعاتی، امنیتی و تاکتیکی امریکا دانست. براساس چنین اندیشهای طبیعی به نظر میرسد که دیپلماسی و ادبیات سیاسی ترامپ صرفا بخشی از معادله ابهام و سردرگمسازی ایران محسوب میشود. اگر فرماندهان نظامی و دیپلماتهای ایرانی نسبت به چنین قالبهای مفهومی و فرآیندی احساس تردید نسبت به سازوکارهای نظامی و تاکتیکی ترامپ نمایند، بار دیگر دچار غافلگیری شده و در این مرحله تاریخی بخش دیگری از ذخایر انسانی و قابلیتهای خود را از دست خواهیم داد. شناخت راهبرد دشمن بخشی از ضرورتهای طرحریزی نظامی در شرایط تهدید نظامی و کنش عملیاتی محسوب میشود. باید به این واقعیت توجه داشت که هرگونه وقفه تاکتیکی در طرحریزی نظامی و کنش عملیاتی دونالد ترامپ به معنای نادیده گرفتن اقدامات و عملیات نظامی در برخورد با ایران نمیباشد.
نتیجه: امریکا و اسراییل تلاش دارند تا اقدامات و عملیات غافلگیرکننده جدیدی را علیه ایران طراحی، سازماندهی و اجرا نمایند. تحقق این امر مربو ط به شرایطی است که ساخت اجتماعی و بروکراتیک ایران در وضعیت فرسایش اقتصادی، ابهام تاکتیکی و تردید عملیاتی قرار گیرند. بسیاری از این نشانههای نظامی منتشر شده بیانگر آن است که فرودگاه بن گورین بخشی از حوزه نظامی و عملیاتی امریکا برای کنش تاکتیکی علیه جمهوری اسلامی مورد استفاده قرار گرفته است. امریکا در شرایط موجود بار دیگر بازی ابهام را در دستور کار قرار داده است. اگرچه ادبیات فریب ترامپ با هدف غافلگیری ایران تنظیم شده اما این امر در ژوئن ۲۰۲۶ توانست بازار اقتصادی به ویژه قیمت و تجارت نفت را تحت تاثیر قرار دهد. در چنین شرایطی طبیعی است که انگیزه تیم سیاست خارجی و امنیت ملی دونالد ترامپ معطوف به کنش عملیاتی باشد. مشارکت افرادی همانند «روبیو» و «هگست» در جلسه استماع مجلس نمایندگان امریکا بیانگر این واقعیت است که تیم سیاست خارجی و امنیت ملی ترامپ تمایلی به توافق با ایران نخواهد داشت. علت اصلی این امر را میتوان در تفاوت قالبهای ادراکی آنان با ایران دانست. طرحریزی کنش عملیاتی علیه ایران مربوط به شرایطی است که ترامپ بتواند نهادهای سیاسی و راهبردی ایالاتمتحده را متقاعد نماید که جنگ با ایران اجتنابناپذیر خواهد بود. هرگاه بین درخواستها و مطالبات واحدهای سیاسی شکاف معناداری وجود داشته باشد در آن شرایط طبیعی خواهد بود که زمینه برای جنگ یا عملیات تاکتیکی جدید وجود خواهد داشت. هدف ایالاتمتحده از بازی دیپلماسی را میتوان فرسایش تدریجی ساخت سیاسی، اجتماعی و بروکراتیک ایران دانست. در شرایطی که ترامپ از انگاره ابهام تاکتیکی بهره میگیرد، لازم است تا سازوکارهایی را ایران در دستور کار قرار دهد که منجر به افزایش آمادگی تاکتیکی برای مقابله با تهدیدات ایالاتمتحده باشد. جنگ و صلح رابطه متقابل و درهمتنیدهای با معادله قدرت و همچنین آمادگی تاکتیکی بازیگران دارد. به هر میزان که در شرایط موجود ساخت سیاسی و اجتماعی ایران از انسجام بیشتری برخوردار باشد، طبیعی است که ضریب آمادگی ایران برای مقابله تهدیدات افزایش خواهد یافت.
🔻روزنامه شرق
📌 علیه جامعه همهچیزدان
✍️ احمد غلامی
در جنگ ۱۲روزه و در جنگ اخیر با همدستی آمریکا و اسرائیل علیه ایران، وارد دوره تازهای از تاریخ کشورمان شدیم. این جنگ به معنای دقیق کلمه با جنگهای کلاسیک بسیار تفاوت داشت؛ جنگ مدرنی که بیشباهت به بازیهای کامپیوتری نبود. تا حدودی زمان و مکان حمله از پیش اعلام میشد و این نکته یکی از تفاوتهای بارز این جنگ با جنگهای کلاسیک بود. آگاهی محدود از زمان و مکان حمله، مردم را دچار تناقضی آشکار میکرد. «مرگآگاهی» از پیش اعلامشده بیش از آنکه وحشتناک باشد به دلهره و آشوب و مهمتر از همه به انتظار دامن میزد. انتظار طاقتفرسا و مردم چشمبهراه فاجعهای که در راه است. با این تعبیر اینک میتوان گفت ما در دوران پساجنگ به سر میبریم؛ اگرچه درگیری گهگاهی و محدود در جنوب ادامه دارد، اما فعلا کسی منتظر جنگ نیست، هرچند یقینا همان انتظار و ترس در ضمیر ناخودآگاه جامعه وول میزند و سلب آرامش میکند. در این وضعیت «نه جنگ نه صلح» است که مردم دوره پساجنگ را تجربه میکنند. تجربه ناخوشایندی است و بیشتر از هر چیز به مولکولیشدن بیش از حد جامعه ایران منتهی میشود. جامعهای که نشان داده بود قادر است با ایجاد شبکههای ریزمی تحولاتی را به حافظان وضع موجود پیشنهاد کند. در این میان روشنفکران، دانشگاهیان و نخبگان سیاسی همچون ستارههای سرگردان به دوردستهای کهکشان پرتاب شدهاند و کسی آنان را نه به نام و نه به رسم فرانمیخواند. تجلی عینی این وضعیت را در مرگ این جماعت میتوان ردیابی کرد که تأثیر کمی در تودههای مردم و حتی در همکیشان خود داشت. این شرایط برای مردم جامعه پساجنگ که پیش از این دچار فقر و فاقه بودهاند جای سرزنش ندارد. اما چگونه و از چه راهی باید اوضاع را بسامان کرد؟
آیا در وضعیت تعلیق کنونی اقبالی برای ایجاد پیوندهای فکری و انسانی وجود دارد؟ پاسخ واقعبینانه به این پرسشها منفی است. شاید چیزی شبیه معجزه بتواند امیدواری و همدلی را بازگرداند. طرفه اینکه جامعه ایران همواره از این دورهها با معجزاتی عبور کرده است. شاید آغاز راه دستشستن و قطع امید از چهرههای سیاسی و نخبگان دولتی است. البته مردم بسیار پیشتر به این کار دست زدهاند، اما این جای خالی را باید روشنفکران، نویسندگان و هنرمندان پر کنند. این کار یقینا بر دوش آنهاست و آنان باید با تعریف تازهای از کنشورزی پا به میدان بگذارند. در انزوا کاری از پیش نمیرود. این دوره، دوره شجاعت است، حتی اگر به قیمت تخریب مجدد روشنفکران تمام شود. آیا کسی هست به شیوه سقراطی مردم را، بزرگان را، با پرسشهای مکرر خود در برابر خودشان قرار بدهد؟ یکی از ویژگیهای جامعه انقلابی این است که مردم آن دچار «همهچیزفهمی» هستند. کمتر کسی در پی پرسیدن است و اغلب آماده پاسخگویی و ایراد سخن و خطابه هستند. جامعه ایران به خیل روشنفکران نیاز ندارد، فقط یک نفر کافی است تا با همه دانشی که دارد دست به کار بشود و با پرسشهایش وضعیت موجود را آشوبناک کند. همانگونه که سقراط دست بر بدیهیترین چیزها میگذاشت و میفهماند که آنچه برای مردم و عالمان بدیهی است واقعیت ندارد: شجاعت چیست؟ فضیلت کدام است؟ دوستی یعنی چه؟ خوشبخت چه کسی است؟
دست بر قضا، روش سقراطی در جامعه سیاسی ما کارگشاست؛ چراکه دولتمردان ما نهتنها همواره درباره بدیهیات حرف میزنند، بلکه فهم همه اندیشهها برایشان بدیهی شده است. روش سقراطی راهی گشوده به «ماتریالیسم دیالکتیک» است. تاریخ، مفاهیم را آشوبناک میکند تا به حقیقت مفاهیم دست یابد؛ حقایقی که در گذر زمان مادیتش را از دست داده است. روش سقراطی بر کنش فردی متکی است که جمعی را پریشاناحوال میکند. چه کسی قادر است همچون روش سقراطی (آیرونی) جامعه را به تکاپو وادارد؟ این نبرد یکنفره «سلحشور ایمان» است، نبردی قائم به فرد؛ فردی که میداند ولی برای کشف حقیقت داد سخن سر نمیدهد تا حقیقت را از طریق مواجهه با دیگران و با کمک آنان پیدا کند. سقراط استاد نیست و از اتوریته استادی نشانی ندارد. او علیه جامعه همهچیزدان است؛ از نظر او چنین جامعهای باید به دست خود و با مشارکت خود از خواب بیرون بجهد. کنش سقراطی جانباختن در راه حقیقت است. فقط یک نفر کافی است تا جامعه را به آنچه سزاوارش است برگرداند.
🔻روزنامه ایران
📌 حفظ محیط زیست؛ راز ماندگاری سرزمین
✍️ شینا انصاری
از دهها قرن پیش، سرزمین ما پذیرای مردمانی بوده است که در عین تفاوتها در کنار هم زیستهاند. در تمام این دوران، ناخوشیها و ناآرامیهای فراوان، از حمله دشمنان خارجی تا تحولات سیاسی، نتوانست این سرزمین را از نقشهها حذف کند. این ققنوس یگانه، هربار از خاکستر خود بلند شده و بالنده به حیات خود ادامه داده است. راز این بالندگی پس از آسیب، در دو نکته نهفته است؛ اقلیم و مردم ایران.
اقلیم چهار فصل این سرزمین اگرچه با محدودیتهای طبیعی خود، اما برای هزارهها در دل خود مردمی را پرورش داده است که تابآوری و نجابت اصول بنیادین زندگیشان بوده است. آنان از گذشتهها دریافته بودند که امنیت، وابسته به دو چیز است: حراست از سرزمین و اتحاد. آنان آسیب به آب و خاک و اقلیم را خط قرمز خود میدانستند و هرگاه لازم بود، برای حفظ آن اختلافات را کنار گذاشته و دست در دست هم کوشیدهاند. هر چند که در دوران معاصر گاهی از حفظ آب و خاک غافل شدهایم، اما هنوز و با قدرت، اهمیت اتحاد و همکاری برای حفظ آب و خاک را میدانیم و بر آن پایبندیم. تجربه دو جنگ تحمیلی اخیر بار دیگر این موضوع را اثبات کرد.
امروز یکی از ارکان اصلی امنیت ملی ما، حفظ محیط زیست و زیرساختهای طبیعی است که برای هزارهها، این کشور بر آنها متکی بوده و بر پایه آنها دوام یافته است. حفظ محیط زیست، چه در خشکی و چه در دریا، ضامن بقا و امنیت پایدار ما در تمامی جنبههاست؛ اصلی که دشمنان متجاوز نیز سعی داشته و دارند تا بر آن خدشه وارد کنند. حمله نظامی متجاوزان به شهرها و مراکز غیرنظامی که موجب انتشار آلایندههای آب، هوا و خاک شد، شاهدی بر این مدعاست.
روز جهانی محیطزیست، فرصتی برای یادآوری این نکته است که امنیت ملی در سایه حفظ آب و خاک و سلامت محیطزیست پایدار خواهد ماند. ایرانیان از دیرباز بر این باور بوده و هستند و دست در دست هم برای میهن خود تلاش میکنند. ماندگاری و بالندگی این سرزمین همواره بر پایه همین دو اصل اساسی به دست آمده است.
🔻روزنامه آرمان ملی
📌 بحران در زنجیره تولید؛ آیا صنایع مادر ایران در برابر تکانههای جنگ تاب میآورند
✍️ آرمان خالقی
وضعیت صنایع کشور در سایه تحولات ناگهانی و تنشهای منطقهای، وارد مرحلهای حساس شده است که در آن مرز میان «تداوم تولید» و «بحران تأمین» بسیار باریک است. در این میان، توجه به صنایع مادر نظیر فولاد و پتروشیمی، تنها یک بحث اقتصادی ساده نیست؛ بلکه مسئله امنیت ملی در حوزههای حیاتی همچون غذا، بهداشت و دارو است. این صنایع به عنوان لوکوموتیو اقتصاد، نقش پیشران تمامی صنایع پاییندستی را ایفا میکنند و هرگونه لرزش در ریل آنها، میتواند کل زنجیره تأمین کالاهای اساسی کشور را با فروپاشی مواجه کند.
یکی از نقاط قوت که در سالهای پرفشار تحریم شکل گرفته، نوعی «واکسیناسیون صنعتی» است. تولیدکنندگان ایرانی به دلیل تجربه دشواریهای گذشته، به استراتژی ذخیرهسازی مواد اولیه یا همان «دپو» روی آوردهاند. وجود ذخایر چند ماهه در انبارها، مانعی است که اجازه نمیدهد تکانههای ناگهانی جنگ یا تغییرات سیاسی، بلافاصله منجر به خالی شدن قفسه فروشگاهها شود. این انباشتگی هوشمندانه، در واقع ضربهگیر اقتصاد ملی در برابر شوکهای خارجی است.
با این حال، صرفِ داشتن انبار، برای عبور از دوره بازسازی کافی نیست. راهبرد جدیدی که اکنون در پیشرو است، تغییر رویکرد از «تولید محض» به «توازن بازار از طریق واردات کنترلشده» است. پیشنهاد اصلی این است که واحدهای آسیبدیدهای که خطوط تولیدشان به دلیل شرایط جنگی یا لجستیکی مختل شده، اجازه داشته باشند با استفاده از ارز حاصل از صادرات خود، به جای انتظار طولانی برای بازسازی، اقدام به واردات محصولات مشابه کنند. این یعنی جایگزینی سریع «واردات کالا» با «توان تولید از دست رفته» برای جلوگیری از خلاء بازار.
در کنار این تغییر استراتژی، چالش لجستیکی نیز نباید نادیده گرفته شود. با محدود شدن مسیرهای دریایی، آینده تأمین کالا در گرو باز شدن کریدورهای زمینی و بهرهگیری از ظرفیتهای کشورهای همسایه است. اما این مسیر تنها با جادههای هموار ساخته نمیشود؛ بلکه به کاهش شدید بوروکراسی اداری و سرعت بخشیدن به فرآیندهای گمرکی نیاز دارد. در شرایط بحرانی، هر ساعت تأخیر در ترخیص کالا، هزینهای سنگین بر دوش تولیدکننده و در نهایت مصرفکننده میگذارد.
در نهایت، عبور از این بحران مستلزم یک همکاری مثلثی میان «دولت»، «تشکلهای صنفی» و «بخش خصوصی» است. فعالان اقتصادی نباید در برابر موانع لجستیکی و گمرکی سکوت کنند؛ بلکه باید از طریق خانههای صنعت و اتاقهای بازرگانی، صدای خود را به گوش تصمیمگیران برسانند تا سیاستهای حمایتی و تسهیلات لازم، با سرعت و دقت به سمت نقاط آسیبدیده هدایت شود.
🔻روزنامه آرمان ملی
📌 نتیجه دوقطبی کردن جامعه
✍️ حسین کنعانیمقدم
برخی گروههای سیاسی برخلاف نگاه و رویکردی که حاکمیت برای وحدت و انسجام ملی تعیین کرده حرکتی کردند که عیار و میزان ولایتسنجی آنها محک خورده است. به نظر میرسد مقام معظم رهبری خیلی مساله وحدت و انسجام ملی و پرخیز از اختلاف افکنی را خیلی شفاف بیان کردند و امامین انقلاب مخصوصا رهبر شهید انقلاب بارها این مسأله را مطرح کردند که تداوم انقلاب اسلامی مشروط به همین وحدت و انسجام است و کلمه وحدت رمز پیروزی ما در انقلاب بوده است.
لذا اگر در این شرایط که دشمن رودررو آمده و تمام ابزارهای و نیروهای نفوذی و تحت کنترل خود را در مقاطع مختلف از جریانات مختلف به کار گرفته که با ایجاد تفرقه و تشتت قدرت ملی را کاهش دهد هر کسی هر توجیهی در این خصوص داشته باشد غیر قابل پذیرش است و اگر هم عناد داشته باشه و در پی این باشد که با حرفهای مختلف در بین صفوف ملت ایجاد اختلاف کند حتما مدعیالعموم باید ورود پیدا کرده و اینها برخورد شود و مردم و گروههای دیگر سیاسی نیز باید اینها را طرد کنند.
اینگونه نباشد که فردی به پشتوانه جریان سیاسی حامی خود از تریبونها استفاده کند و خلاف سخنان رهبری در مسیر تفرقه عمل کند. شاید شیوه تفرقه بنداز و حکومت کن برای بعضیها به عنوان سرمشق کار سیاسی قرار گرفته که با ایجاد اختلاف و حرفهای شاذ و غیرقابل قبول اولاً میخواهند دیده شوند و بعد هم دنبال این هستند که آب به آسیاب دشمن بریزند. از طرفی طبق اصل ۱۱۰ قانون اساسی جنگ و صلح در اختیار رهبری است و ایشان باید تشخیص دهد که بجنگیم یا مذاکره کنیم و ابزار خاص خود را هم دارد و چه مجمع تشخیص مصلحت نظام، شورای عالی امنیت ملی، شورای عالی دفاع، فرماندهان نیروهای مسلح و قوای قوه مقننه، مجریه و قضائیه میدانند که هرگونه تصمیمی قطعاً در مسیر قانونی اتخاذ خواهد شد؛ چه مذاکره کنیم چه نکنیم.
به نظر میرسد که بعضیها با ایجاد دوگانگی یا دو قطبی کردن جامعه که بجنگیم یا صلح کنیم دنبال این هستند که در نقشه و پازل دشمن بازی کننند. این دوگانگی و دو قطبی کردن جامعه جز انشقاق و اختلاف چیزی نخواهد داشت؛ لذا به نظر میرسد حاکمیت باید یک حرف داشته باشه و آن هم تدابیری است که رهبری تعیین میکند و این موضوع از ارکان مختلف پیگیری میشود.
آنچه مسلم است دشمن خیلی تلاش میکند که از این دوقطبی کردن جامعه به نفع خودش استفاده کند و در صفوف مردم نفوذ کند و بعد دیگران را متهم به جنگ طلبی یا سازش کند.