چهارشنبه 19 مرداد 1401 | Wednesday, 10 August 2022
0
جمعه 14 مرداد 1401-13:18

روز قیام ۱۵ خرداد/ خاطرات علینقی عالیخانی؛ کتاب اقتصاد و امنیت، بخش بیستم

در جلسه هیئت وزیران که رفتیم علم فوق العاده آرام، خندان و شوخ تر از همیشه بود و رفتارش نشان می داد که آدمی است که در یک مرحله بحرانی اهل تسلط بر جریانات است.
روز قیام ۱۵ خرداد/ خاطرات علینقی عالیخانی؛ کتاب اقتصاد و امنیت، بخش بیستم
پانزده خرداد را یادتان می آید؟
 خیلی خوب یادم می آید، برای اینکه آن روز، اول وقت وزیر خارجه غلامعباس آرام از من خواهش کرد که آقا ما درباره جزایر خلیج فارس یک کمیسیون داریم و مذاکره داریم می کنیم، چون می خواستند با انگلیسی ها درباره بحرین مذاکراتی بکنند. او گفت من مایلم تو هم در این جلسه شرکت بکنی؛ به خصوص که مسئله بحرین هم مطرح است که ما با این‌ها چه کار بکنیم؛ من البته با آرام در مورد بحرین بارها صحبت کرده بودم و شدیدا معتقد بودم ما باید از ادعای خودمان صرف نظر بکنیم برای اینکه خیلی مهمتر است که بتوانیم چیرگی بر همه خلیج فارس از جمله خود بحرین داشته باشیم. با پس گرفتن این ادعا، شیوخی که از عربستان سعودی، ناصر آن زمان، و غیره وحشت دارند، خواه ناخواه می آیند طرف ما. احتیاج نداریم که یک چنین خاری در برابر خودمان ایجاد بکنیم. بنابراین من به خواهش همکارم که وزیر خارجه بود رفته بودم وزارت خارجه. از آنجا هم تا وزارت اقتصاد راه خیلی زیادی نبود ولی با اتومبیل که آمدم به خیابان خیام، یعنی کنار پارک شهر نزدیک وزارتخانه خودم بودم که دیدم شلوغ است و مردم دارند می‌دوند. نفهمیدم چه خبر است. خواستم دور بزنم بروم در خیابان ارگ اتومبیل را نگه دارم، دیدم اصلا راه بسته است، پاسبان هم می گفت «نمی توانی از این راه بروی.» این است که همان پشت وزارتخانه پیاده شدم و راننده هم رفت در پشتی را که هیچ وقت باز نمی کردند، زد و به‌شان گفت فلانی است. در را باز کردند و من رفتم تو. می دیدم که مردم دارند می دوند و می روند. رفتم تو، هیچ چی نفهمیدم. آنجا تازه پرسیدم که «چه شده؟» گفتند «طرف بازار تیراندازی شده.» تازه من فهمیدم که اتفاقاتی افتاده است. رفتم به دفترم و از بالا می توانستم ببینم یک جایی نظامی ها دارند می آیند جلو، یک جایی یک عده ای دارند فرار می کنند و بعد صدای تیر شنیده شد. یک کتابخانه عمومی در پارک شهر بود که پس از مدتی، یک عده هم رفتند کتابخانه را آتش زدند. این‌ها را خب من دیگر خیلی خوب می‌دیدم.
به هرحال تیراندازی تک و توک، برای یکی دو ساعتی ادامه داشت. من به علم تلفن کردم و گفتم «این دور و بر وزارتخانه از همه طرف صدای تیر می آید، من می خواهم به مجرد اینکه آرام بشود، این کارمندها را بفرستم بروند؛ برای اینکه معنی ندارد این طور در این شرایط کار کنند.» گفت «هیچ اشکال ندارد، هر وقت خواستید این کار را بکنید.» من هم گفتم اول خانم ها را با اتومبیل های وزارت اقتصاد تا جایی که منطقه امن باشد ببرند بیرون تا جاهایی که خودشان بتوانند اتوبوس و تاکسی پیدا کنند. بعد کارمندهای جزء بروند، آخرسر مدیرکل ها. معاون‌ها بمانند با خود بنده (با خنده)؛ بنابراین اول همه باید می‌رفتند و ما آنجا می ماندیم. آن اول، در خود خیابان ارگ، نزدیک پله های وزارت اقتصاد دو نفر تیر خوردند و افتادند. این است که کاملا همه این چیزها دیده می‌شد.
تا نزدیک‌های ظهر دیگر این غائله تمام شد و همه جا هم ارتش مستقر شد. در بعضی جاهای حساس هم چند‌تا تانک گذاشتند. من که می‌خواستم بروم منزل دیدم با سرباز آمدند و گفتند که (سرباز) همراه شما بکنیم، گفتم من سرباز احتیاج ندارم. به خانه هم که رفتم، دیدم آنجاجلوی در هم سرباز گذاشتند. به آن‌ها گفتم ناهارشان را بدهید بگویید بروند من سرباز احتیاج ندارم.
بعد فهمیدم همه وزارتخانه هایی که در آن منطقه بودند. همین گرفتاری را داشتند: [معینیان] در وزارت راه آن موقع دفترش در شمس العماره بود که یک درش به خیابان ناصرخسرو باز می شد. از آنجا ناچار شده بود برود وزارت راه طرف خیابان ارگ، پیش معینیان وزیر راه چون آن طرف تیراندازی زیاد می شد. یک همچین وضع مغشوشی وجود داشت به هر حال ما طبق معمول، بعدازظهرها جلسه هیئت دولت داشتیم و من سر ساعت به هیئت وزیران رفتم.
وزرا آشفته بودند؟
نه، نه. چیز آنطوری ای ندیدم. شهر به هم ریخته بود به هرحال. همه شهر نه، برای اینکه فقط وقتی از منطقه مثلا بازار وارد خیابان فردوسی می‌شدید، آن‌ها فقط می‌دانستند آن طرف شلوغ شده. جاهای دیگر خبری نبود. خیلی زود [کنترلش کردند]، وگرنه می توانست سرایت کند نگذاشتند سرایت بکند. این است که در هر نقطه ای که شلوغ شده بود چون در چند نقطه شهر بود که من طرف بازار را می‌دانم ولی مثل اینکه چند جای دیگر هم بود، خیلی محکم برخورد کردند. این‌ها هم می‌دانستند معترضین به کدام نقطه ها می خواهند بروند، همان جا را هم سرباز فرستادند و محکم عمل کردند؛ بنابراین بعدازظهرش دیگر هیچ خبری نبود. ما که رفتیم به جلسه هیئت وزیران، جلسه معمولی مان را تشکیل دادیم و علم در نهایت خونسردی ما را به اصطلاح بریف [توجیه] کرد گفت یک همچنین اتفاقی افتاده، این بوده، این بوده و ما می دانستیم. در جلسه هیئت وزیران که رفتیم علم فوق العاده آرام، خندان و شوخ تر از همیشه بود و رفتارش نشان می داد که آدمی است که در یک مرحله بحرانی اهل تسلط بر جریانات است. خود علم برای من تعریف می‌کرد که باجناق او، یعنی شوهر خواهر خانم علم، که پزشک بود و در بیمارستان بازرگانان کار می‌کرد دیده بود یک نفر از دیوار می.خواست بیاید بالا و در راه از دست نظامیان تیر خورده و افتاده.
به قدری ناراحت شده بود که تلفن را برداشته بود و ناسزاهای رکیک به علم پای تلفن گفته بود که« تو شرم نداری مردم را این طور می‌کشی»  از علم پرسیدم «شما چه کردید؟» گفت «هیچ چی، حرف هایش را گوش کردم و بعد گوشی را گذاشتم و می دانستم که نمی‌فهمد چی می‌گوید.» این مرد خونسردی لازم را داشت. البته بعدا من در مورد جزئیات  پرسیدم.
روزهای قبل از پانزده خرداد، دوست نزدیک علم، عظیمی که در ژنو زندگی می کرد، آمده بوده تهران. علم به او گفته بود «تو هم با من بیا، برای اینکه من دارم به این کلانتری ها سر می‌زنم.» علم خیلی کوشش کرده بود روحیه پاسبان‌ها و رؤسای کلانتری ها را قوی بکند.
می گفت «ارتشی اهل نظم و انضباط است، ولی این ها با مردم تماس دارند، نرمششان بیشتر است، باید بفهمند وضع چی است.» به هرحال خودش را کاملا مهیا کرده بود. بعد هم برای من تعریف کرد. آن روز که کنترل اوضاع خیلی خوب بود.[علم، بعدا برای من این حادثه را تعریف می کرد، می گفت بعضی از نظامی ها  اظهار شهامت و شجاعت می کردند، آن روز خودشان را باخته بودند. ولی از دو نفر خیلی تعریف می کرد. یکی نصیری رئیس شهربانی بود. می گفت خونسرد مطلق بود. یکی هم اویسی. این دو نفر فوق العاده خونسرد بودند و دستوراتی که به آن‌ها می دانند درست همان را انجام می دادند]. به ما هم گفت «من دادم یک تلفن مخصوص نصب کرده اند که شماره اش را فقط شماها می‌دانید؛ اگر شب در منطقه تان اتفاقی افتاد به من تلفن کنید، وگرنه خواهش می کنم تلفن نکنید چون من خیال دارم شامپاین بخورم و راحت بخوابم.»
چقدر خونسرد.
برای اینکه به همه بفهماند اتفاقی نیفتاده. بعدا هم برای من تعریف کرد شب وقتی دیگر شلوغی‌ها کاملا ساکت شده بود، می رود درباره حضور شاه در سعدآباد. شام هم نخورده بود. شاه می‌گوید «خب بیا اینجا بنشین ببینم چه شده؟» همان وقت چند نفر هم از این دور و بری‌های شاه، مثل [سپهبد عبدالکریم] ایادی و این‌ها، برای اینکه فکر می کردند با این شلوغی‌ ها که شده علم می‌رود، برای لوس بازی رفته بودند یک گوشه ای، زیر درخت ها با یک شعری که توفیق درباره علم نوشته بود، روضه می‌خواندند و سینه می زدند، به معنی اینکه حالا دیگر علم باید برود، که خودشان را لوس کنند. شاه هم ناراحت می شود و خلاصه برمی گردد می‌گوید «این بیشعورها کی اند دارند داد و فریاد می کنند؟» ایشان هم حدش این بود به هرحال.
بعد به علم می گوید «شام خوردی؟» علم می گوید «نه» شاه می گوید «اینجا برایت شام نگه داشتیم؛ شامت را می آورند، بخور و حرفت را هم بزن.» علم بعدا به من گفت «این شام زهرم شد؛ یعنی هی می خواستم بخورم، هی شاه از من سؤال می کرد.» [با خنده] می خواهم بگویم خونسرد خونسرد بود.
بعد شاه به او گفته بود «خب حالا امروز این طوری تمام شد ولی من شنیدم باز فردا این‌ها می خواهند تظاهراتی بکنند. در فلان جا چنان کار را می خواهند بکنند و در فلان شهر فلان کار را؛ اگر کردند ما چه کار بکنیم؟» علم گفته بود «از من دارید می پرسید» شاه گفته بود «بله» علم گفته بود «من اول سعی می کنم فلان چیز اعلیحضرت را وزن بکنم، البته لفتش را گفته بود. اگر دیدم سنگین است، پدری از آن‌ هایی که می خواهند شلوغ بکنند دربیاورم که هفت جدشان را یاد بکنند؛ اما اگر دیدم آن چیز اعلیحضرت هیچ وزنی ندارد و واقعا فردا شلوغ شد، حتما سوار هواپیما می شوم و در می‌روم.» بعد گفته بود «اعلیحضرت! تا موقعی که من پشتیبانی شما را دارم دلیل ندارد نتوانم جلوی این‌ ها بایستم، این حرفها یعنی چه.» روز بعد هم هیچ اتفاقی در هیچ جا نیفتاد. برای اینکه همه متوجه این موضوع بودند که علم با کسی شوخی ندارد.
 آن موقع کسی جرئت داشت با شاه از این شوخی ها بکند و با این تعابیر با شاه صحبت بکند؟ 
علم، دوست شخصی اش بود و همیشه با شاه این طوری حرف می زد. آن ها وقتی تنها بودند خیلی حرف ها با هم می زدند. من دیده بودم علم با شاه خیلی رابطه نزدیکی داشت. واقعا دوست خیلی نزدیک و شخصی اش بود حتی بعد هم که از وزارت دربار رفته بود؛ [یادم می آید] فروردین بود، منصور آمده بود سر کار و به یک مناسبتی، یک جلسه ای داشتیم با حضور شاه، علم، جمشید آموزگار و من. داشتیم صحبت می کردیم که دو تا سگ کوچکی که اعلیحضرت داشتند هی می آمدند مزاحم ما می‌شدند. شاه گفت این سگها را می بینید، این سگ‌ها خیلی باهوشاند و خیلی چنین و چنان هستند و گارد ما این سگ‌ها را خیلی دوست دارند.» علم گفت «قربان گارد شما چون می دانند شما از این سگ‌ها خوشتان می آید می خواهند از شما تعریف بکنند که خودشان را به شما نزدیک بکنند دلیل دیگری ندارد.» شاه گفت «حالا مثلا آن سگ های گله وحشی ای که شما در خانه تان دارید، سگ های حرامزاده ای که دارید آن ها خوبند» چون (شاه) گاهی وقت ها برای شام و ناهار خانه علم دعوت می‌شد و می رفت. علم گفت «آن ها سگ های گله اند، به درد پاسبانی می خورند این ها که سگ نشدند با این دم عجیب و غریبشان!» [با خنده] می خوام بگویم این طوری با هم شوخی می کردند؛ البته جلوی کسی این طوری حرفی نمی زد. با این طرز صحبت کردن علم، آدم فکر می کرد این چرا این طوری است؛ برای اینکه ما به شاه با ادب می گفتیم بنده نظرم این است که فلان. علم می گفت غلام ولی این غلام را به معنای به کلی متفاوتی می گفت، نه به معنای اینکه بنده برده شما هستم؛ این کلمه را به معنی قدیمی زمان چه می دانم مغول ها [با خنده] [به کار می برد] که وقتی می گفت من غلام شما هستم، یعنی من واقعا پاکباخته شما هستم و برایت هر کاری می کنم.
علم حرفش را رک و راست به او می زد. [سازمانی به نام]  سازمان بازرسی شاهنشاهی درست کردند زیر نظر سپهبد [مرتضی] یزدان پناه، بعد از یزدان پناه هم سپهبد حسین فردوست مسئولش شد. یک دفعه شاه در یک شام خصوصی گفته بود که «این سازمان بازرسی خیلی اثر مهمی داشته و چقدر خوب شده، برای اینکه مقدار شکایات مردم را الان به من گزارش دادند، به طور عجیبی کم شده.» علم گفته بود «اینکه هنر نیست که کم شده، من به شما بگویم علتش چیست که کم شده؟ دیدند کاری از شماها ساخته نیست، دیگر بهتان شکایت نمی کنند یزدان پناه خیلی ناراحت شده بود. شاه هم یک مقدار دمغ شده بود و این ها. علم بعد برای من هم تعریف کرد و گفت شاه همچین حرفی را زده و من هم جوابش را دادم؛ برای اینکه برای اعلیحضرت امر مشتبه نشود که
فکر کنند واقعا این کارها مثبت بوده. این وضعشان بود.

به اشتراک بگذارید: